۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

كمي زمان..


امروز بعد از مدتها پياده برگشتم خونه.يه مسير طولاني رو انتخاب كردم و راه رفتم.. انقدر كه وقتي رسيدم، نشستم روي پله ها و جوري نفس نفس ميزدم كه هر كي ميديد فكر ميكرد مجبورم كردن اون مسير رو پياده برم! نياز داشتم فكر كنم..به چيزي كه ذهنم رو درگير كرده بود و مثل مرداب منو تو خودش غرق ميكرد..
بيشتر نياز داشتم فراموش كنم البته..اين بود كه اول بايد روش فكر ميكردم تا بتونم زمينه رو براي از بين بردنش آماده كنم. من برخلاف خيلي ها (شايدم بعضي ها) كه وقتي تصميم دارن موضوعي رو از ياد ببرند و براي هميشه از ذهنشون پاك كنند ،ديگه بهش فكر نميكنن ، بايد انقدر ذهنم رو باهاش در گير كنم، انقدر براي خودم تكرارش كنم كه اثرش برام كمرنگ شه. مثل خطي كه كشيده شده و تو به جاي پاك كردنش؛ روش خطهاي متعدد پر رنگ ديگه اي ميكشي. طوري كه ديگه ديده نميشه وجاشو به خط و حتي طرح ديگه اي ميده..!
 اينه كه من نميتونم به راحتي فراموش كنم و مسئله رو براي خودم تمام شده در نظر بگيرم. نميتونم با يك كلمه، نبودش رو براي خودم ثبت كنم. نميتونم اون مدت زماني رو كه باهاش درگير بودم در عرض ثانيه دلت كنم و براي هميشه بذارمش كنار. بايد روش خط هاي ديگه اي بكشم. بايد توي ذهنم باهاش بازي كنم. مثل خمير انقدر ورزش بدم تا آماده ي پختن شه و وقتش كه رسيد بسوزونمش و باقي مانده اش رو بريزم بيرون. بايد رو ثانيه به ثانيه ي سپري شده اش ذره بين  بذارم. انقدر كه ديگه حالم ازش به هم بخوره و  ذهنم قدرت پردازشش رو نداشته باشه و به خودي خود از بين بره. به خاطر همينه كه زمان ميبره.
اين ها رو گفتم كه يادم بمونه اگر مدت زمانش بيشتر از چيزي شد كه فكرش رو ميكردم، نگران نشم! فقط ممكنه ورز امدن خميرش كمي طول بكشه همين!

بيا اين رو هم با هم گوش كنيم..


۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

.


دلم ميخواد جز نور مانيتورم هيچ نور ديگه اي توي اتاقم نباشه.

تكيه بدم به صندليم.. پاهام رو بذارم روي ميز..كلاه سوشرتمو تا جلوي چشمام بكشم و به اين گوش بدم..

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه


راستش رو بخواي اينروزها انقدر خسته و بيحال ميرسم خونه كه حتي حوصله ي اينترنت رو هم ندارم..مطالب ريدرم جمع شده روي هم و تعداد آيتم هاي نخوانده هر روز بيشتر از روز قبل، تا جايي كه گاهي دلم ميخواد رو  All  item يه  مارك ال از ريد رو بزنم و خلاص!
البته بذاريد اين رو هم بگم كه صرفا" مربوط به فشردگي درس و كار نميشه..بيشتر حسي رو كه قبلا" نسبت به نت و نت گردي داشتم از دست دادم! قبلا فكر ميكردم هر چيزيم كه روتين بشه ، نِت اين حسنُ داره كه حس روزمرگي رو القا نميكنه..اما الان ديگه اين حال و هوا رو ندارم..
....
كتاب تاريخ حفاظت معماري ِ يوكا يوكيلهتو رو گذاشتم روي ميز و هربار كه بازش ميكنم بخونم به خودم يادآوري ميكنم كه اين فصل بايد تمام شه! خب؟! جواب محكمي به خودم ميدم و شروع ميكنم. مطالب اوليه رو با سرعت ميخونم و تند تند ورق ميزنم كه برسم به عكساي سياه سفيدي كه از بناهاي دوره هاي مختلف تو كتاب چاپ شده.." شكل 15-7. برج ناقوس سن ماركو در ونيز كه در سال 1902 ريزش كرد و سپس بر مبناي طرح اوليه باز....". مهم نيست ادامه ي مطلب چي نوشته..مهم اينه كه من در سال 1902 ايستادم و در حالي كه باد خنك به صورتم ميخوره با خودم فكر ميكنم كه چطور ميتونم برج رو به حالت اوليه اش برگردونم و براي اينكه بهتر بتونم تمركز كنم روي يكي از صندلي هاي كافه ي كنار رودخونه ميشينم و به آب خيره ميشم! دلم ميخواد سوار يكي از اون قايق هاي كوچيكي بشم كه توي رودخونه شناور مونده و پارو هاي دسته چوبي اش به بدنه ي قايق تكيه داده.. وقتي داخل قايق ميشي صداي جير جير ِ خسته ي چوب رو ميشنوي و فكر ميكني تا يك سال ديگه هم دوام نمياره..
با فاصله ي خيلي كم.شايد به اندازه ي يك ورق. ميتونم خودم رو به كليساي سانتا ماريا برسونم .. شمع روشن كنم و روي نيمكت بشينم . به صليب مسيح خيره شم و  اين فكر كنم كه بهتره برم جايگاه اعتراف يكي از كشيش هارو پيدا كنم و ازش بخوام به اعتراف هاي من گوش كنه...
بايد بهش بگم ميخوام اين فصل رو تموم كنم اما نميتونم..نميشه.. اينجا موندگار شدم..

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

...


 ميدونم دليل قابل قبولي براي اين حس خفگي و ناآرامي كه بهم دست داده ندارم ،اما عجيب بي تابم..


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

162


آخ كه اين تابستون هم داره تمام ميشه! فكر كنم اولين تابستوني باشه كه از تمام شدنش ناراحتم!
حس خوبي نسبت بهش داشتم يعني وقتي از دور بهش نگاه ميكنم ميبينم يك آرامش خاصي داشت برام.. تقريبا برنامه هايي كه دلم ميخواست انجامشون بدم رو انجام دادم! به مقدار زيادي هم كتاب خوندم..
آلژيم داره عود ميكنه و صبح ها به زور جلوي خودمو ميگيرم تا از شدت آبريزش چشم و بيني سرمو به ديوار نكوبم!  شدتش طوريه كه صبح ها تا ساعت ها نميتونم جلوي خودمو حتي ببينم! يعني عملا هركاري برام غير ممكن ميشه!
******
اين پنج شنبه جمعه رو رفتم تهران..
دوستان دوران ابتداييم رو ديدم..نميتوني تصور كني چقدر هيجان داشتم. با اينكه با بيشترشون تو نت در تماس بودم اما باز هم وقتي ميخواستم برم سر قرار تپش قلب داشتم! چقدر هممون تغيير كرديم! از هر نظر! دو تا از دوستام كه به كل از ايران رفته بودن و من يكيشون رو ديدم، چندتايي هم براي ادامه تحصيل قرار بود برن.. يكيشون هم سر جريان انتخابات ممنوع التحصيل شده بود! البته خودش ميگفت موقتيه..درست ميشه و .. واقعا نميدونم چقدر قضيه جديه اما اميدوارم موضوع ادامه پيدا نكنه..حس عجيب در عين حال خوبي داشتم..مرور كردن خاطرات خوب گذشته هميشه برام لذت بخش بوده..وقتي ازاون دوران حرف ميزديم احساس ميكردم چقدر گذشته هام رو دوست داشتم و دارم! چقدر بهشون وابسته ام.. يك چيزي بين بغض و لبخند.. بين امروز و فردا..
وقت خداحافظي "ي" گفت منتظرت هستيم! گفتم حتما ! گفت پانزده ساله ميگي حتما !

 موقع برگشتن تو مترو با خودم فكر ميكردم چقدر شلوغي تهران برام غير قابل تحمل شده!
من زماني از تهران خارج شدم كه حتي مترو هم نداشت..الان اما تو همون مترو جاي نفس كشيدن هم نبود!
 فكر ميكنم چند سال بعد دستفروشا به جاي فروختن لواشك و لوازم خانه، شُش مصنوعي ميفروشن! يا پاكت هواي اضافي براي چند دقيقه تنفس !


۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

والا !

من بي تقصيرم!

و نشر هرگونه عكس نامربوط و غير شئوونات اسلامي رو تكذيب ميكنم!

والسلاام!! :ديي

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

هوم؟!


انقدر نمينوسيم نمينويسم كه وقتي ميخوام شروع كنم به نوشتن بايد زل بزنم به صفحه ي مانيتور!
اينم شد بلاگ داري!؟


۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

كمي زمان..


امروز بعد از مدتها پياده برگشتم خونه.يه مسير طولاني رو انتخاب كردم و راه رفتم.. انقدر كه وقتي رسيدم، نشستم روي پله ها و جوري نفس نفس ميزدم كه هر كي ميديد فكر ميكرد مجبورم كردن اون مسير رو پياده برم! نياز داشتم فكر كنم..به چيزي كه ذهنم رو درگير كرده بود و مثل مرداب منو تو خودش غرق ميكرد..
بيشتر نياز داشتم فراموش كنم البته..اين بود كه اول بايد روش فكر ميكردم تا بتونم زمينه رو براي از بين بردنش آماده كنم. من برخلاف خيلي ها (شايدم بعضي ها) كه وقتي تصميم دارن موضوعي رو از ياد ببرند و براي هميشه از ذهنشون پاك كنند ،ديگه بهش فكر نميكنن ، بايد انقدر ذهنم رو باهاش در گير كنم، انقدر براي خودم تكرارش كنم كه اثرش برام كمرنگ شه. مثل خطي كه كشيده شده و تو به جاي پاك كردنش؛ روش خطهاي متعدد پر رنگ ديگه اي ميكشي. طوري كه ديگه ديده نميشه وجاشو به خط و حتي طرح ديگه اي ميده..!
 اينه كه من نميتونم به راحتي فراموش كنم و مسئله رو براي خودم تمام شده در نظر بگيرم. نميتونم با يك كلمه، نبودش رو براي خودم ثبت كنم. نميتونم اون مدت زماني رو كه باهاش درگير بودم در عرض ثانيه دلت كنم و براي هميشه بذارمش كنار. بايد روش خط هاي ديگه اي بكشم. بايد توي ذهنم باهاش بازي كنم. مثل خمير انقدر ورزش بدم تا آماده ي پختن شه و وقتش كه رسيد بسوزونمش و باقي مانده اش رو بريزم بيرون. بايد رو ثانيه به ثانيه ي سپري شده اش ذره بين  بذارم. انقدر كه ديگه حالم ازش به هم بخوره و  ذهنم قدرت پردازشش رو نداشته باشه و به خودي خود از بين بره. به خاطر همينه كه زمان ميبره.
اين ها رو گفتم كه يادم بمونه اگر مدت زمانش بيشتر از چيزي شد كه فكرش رو ميكردم، نگران نشم! فقط ممكنه ورز امدن خميرش كمي طول بكشه همين!

بيا اين رو هم با هم گوش كنيم..


۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

.


دلم ميخواد جز نور مانيتورم هيچ نور ديگه اي توي اتاقم نباشه.

تكيه بدم به صندليم.. پاهام رو بذارم روي ميز..كلاه سوشرتمو تا جلوي چشمام بكشم و به اين گوش بدم..

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه


راستش رو بخواي اينروزها انقدر خسته و بيحال ميرسم خونه كه حتي حوصله ي اينترنت رو هم ندارم..مطالب ريدرم جمع شده روي هم و تعداد آيتم هاي نخوانده هر روز بيشتر از روز قبل، تا جايي كه گاهي دلم ميخواد رو  All  item يه  مارك ال از ريد رو بزنم و خلاص!
البته بذاريد اين رو هم بگم كه صرفا" مربوط به فشردگي درس و كار نميشه..بيشتر حسي رو كه قبلا" نسبت به نت و نت گردي داشتم از دست دادم! قبلا فكر ميكردم هر چيزيم كه روتين بشه ، نِت اين حسنُ داره كه حس روزمرگي رو القا نميكنه..اما الان ديگه اين حال و هوا رو ندارم..
....
كتاب تاريخ حفاظت معماري ِ يوكا يوكيلهتو رو گذاشتم روي ميز و هربار كه بازش ميكنم بخونم به خودم يادآوري ميكنم كه اين فصل بايد تمام شه! خب؟! جواب محكمي به خودم ميدم و شروع ميكنم. مطالب اوليه رو با سرعت ميخونم و تند تند ورق ميزنم كه برسم به عكساي سياه سفيدي كه از بناهاي دوره هاي مختلف تو كتاب چاپ شده.." شكل 15-7. برج ناقوس سن ماركو در ونيز كه در سال 1902 ريزش كرد و سپس بر مبناي طرح اوليه باز....". مهم نيست ادامه ي مطلب چي نوشته..مهم اينه كه من در سال 1902 ايستادم و در حالي كه باد خنك به صورتم ميخوره با خودم فكر ميكنم كه چطور ميتونم برج رو به حالت اوليه اش برگردونم و براي اينكه بهتر بتونم تمركز كنم روي يكي از صندلي هاي كافه ي كنار رودخونه ميشينم و به آب خيره ميشم! دلم ميخواد سوار يكي از اون قايق هاي كوچيكي بشم كه توي رودخونه شناور مونده و پارو هاي دسته چوبي اش به بدنه ي قايق تكيه داده.. وقتي داخل قايق ميشي صداي جير جير ِ خسته ي چوب رو ميشنوي و فكر ميكني تا يك سال ديگه هم دوام نمياره..
با فاصله ي خيلي كم.شايد به اندازه ي يك ورق. ميتونم خودم رو به كليساي سانتا ماريا برسونم .. شمع روشن كنم و روي نيمكت بشينم . به صليب مسيح خيره شم و  اين فكر كنم كه بهتره برم جايگاه اعتراف يكي از كشيش هارو پيدا كنم و ازش بخوام به اعتراف هاي من گوش كنه...
بايد بهش بگم ميخوام اين فصل رو تموم كنم اما نميتونم..نميشه.. اينجا موندگار شدم..

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

...


 ميدونم دليل قابل قبولي براي اين حس خفگي و ناآرامي كه بهم دست داده ندارم ،اما عجيب بي تابم..


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

162


آخ كه اين تابستون هم داره تمام ميشه! فكر كنم اولين تابستوني باشه كه از تمام شدنش ناراحتم!
حس خوبي نسبت بهش داشتم يعني وقتي از دور بهش نگاه ميكنم ميبينم يك آرامش خاصي داشت برام.. تقريبا برنامه هايي كه دلم ميخواست انجامشون بدم رو انجام دادم! به مقدار زيادي هم كتاب خوندم..
آلژيم داره عود ميكنه و صبح ها به زور جلوي خودمو ميگيرم تا از شدت آبريزش چشم و بيني سرمو به ديوار نكوبم!  شدتش طوريه كه صبح ها تا ساعت ها نميتونم جلوي خودمو حتي ببينم! يعني عملا هركاري برام غير ممكن ميشه!
******
اين پنج شنبه جمعه رو رفتم تهران..
دوستان دوران ابتداييم رو ديدم..نميتوني تصور كني چقدر هيجان داشتم. با اينكه با بيشترشون تو نت در تماس بودم اما باز هم وقتي ميخواستم برم سر قرار تپش قلب داشتم! چقدر هممون تغيير كرديم! از هر نظر! دو تا از دوستام كه به كل از ايران رفته بودن و من يكيشون رو ديدم، چندتايي هم براي ادامه تحصيل قرار بود برن.. يكيشون هم سر جريان انتخابات ممنوع التحصيل شده بود! البته خودش ميگفت موقتيه..درست ميشه و .. واقعا نميدونم چقدر قضيه جديه اما اميدوارم موضوع ادامه پيدا نكنه..حس عجيب در عين حال خوبي داشتم..مرور كردن خاطرات خوب گذشته هميشه برام لذت بخش بوده..وقتي ازاون دوران حرف ميزديم احساس ميكردم چقدر گذشته هام رو دوست داشتم و دارم! چقدر بهشون وابسته ام.. يك چيزي بين بغض و لبخند.. بين امروز و فردا..
وقت خداحافظي "ي" گفت منتظرت هستيم! گفتم حتما ! گفت پانزده ساله ميگي حتما !

 موقع برگشتن تو مترو با خودم فكر ميكردم چقدر شلوغي تهران برام غير قابل تحمل شده!
من زماني از تهران خارج شدم كه حتي مترو هم نداشت..الان اما تو همون مترو جاي نفس كشيدن هم نبود!
 فكر ميكنم چند سال بعد دستفروشا به جاي فروختن لواشك و لوازم خانه، شُش مصنوعي ميفروشن! يا پاكت هواي اضافي براي چند دقيقه تنفس !


۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

والا !

من بي تقصيرم!

و نشر هرگونه عكس نامربوط و غير شئوونات اسلامي رو تكذيب ميكنم!

والسلاام!! :ديي

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

هوم؟!


انقدر نمينوسيم نمينويسم كه وقتي ميخوام شروع كنم به نوشتن بايد زل بزنم به صفحه ي مانيتور!
اينم شد بلاگ داري!؟