۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

55

چیزی برای نوشتن ندارم.شاید دارم اما یادم نمی یاد.شاید یادم می یاد اما وقت ندارم.شاید وقت دارم اما حوصله ندارم.شاید حوصله دارم اما کلمه ندارم...................آره................همینه....!!!! کلمه ندارم!!!!

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

54

هوا به شدت حالت بارونی داره..رعد و برق میزنه و مطمئنا تا 10 دقیقه ی دیگه بارون میاد..همینطور که دارم مینویسم به پنجره ی کنارم نگاه میکنم که ارتفاعش تا حدودی زیاده و فاصله ی کمی با من داره.بلندتر شدم تا بتونم ببندمش که اگه بارون بارید میزمو خیس نکنه..بیشتر کتابام طرف چپ میزم قرار داره که بارون میتونه راحت خیسش کنه!طرف راست میز هم زیاد خلوت نیست..هر چی دم دستم بود رو گذاشتم اینجا!الان هم به قدری شلوغه که کیبوردو گذاشتم تو بغلم!!البته اتاقم هم دست کمی از این میز نداره چون حس مرتب کردنش رو ندارم!احتمالا فردا یا پس فردا مرتبش میکنم!
صبح رفتم آزمایش خون دادم. به دکترم گفته بودم هرچی به ذهنش میرسه بنویسه!صبح که نشسته بودم تو اتاق حس کردم دستام یخ زده!آقایی که میومد ازم خون بگیره یه سبد دستش بود با پنج تا شیشه!تو دلم میگفتم این چه کاری بود که من کردم!!سرم رو برگردوندم اونطرف ..واقعا نمیتونستم به لوله ی سرنگی که بیشتر شبیه سرنگ آکواریوم بود نگاه کنم!!سرنگ اصلی رو با یه لوله وارد کرد. یک و نیم دقیقه ی بعد دومی.. همینطور سومی تا پنجمی!تمام فحش های دنیا اعم از ملایم..زشت ..بد..رکیک رو حواله ی خودم کردم!خیلی سخت بود. اگه یکم بیشتر طولش میداد مطمئنا مرتکب قتل عمد میشدم!تموم که شد شیشه هارو گذاشت کنار هم، گفت خسته نباشید!یه شیشه ی کوچیک هم بهم داد گفت سعی کنید این رو تا عصر همین امروز بدید آزمایشگاه!!الان من دارم به شیشه ی خالی که اسمم رو روش نوشتند نگاه میکنم اون به من نگاه میکنه!اون به من نگاه میکنه من به اون نگاه میکنیم بعد هردو با هم به همدیگه نگاه میکنیم!!موندم آب بدن من کجا رفته؟!!نکنه مشکلی دارنم خودم خبر ندارم؟!!!

پ.ن:بارون شروع به باریدن کرد..خیلی قشنگه...!

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

53

ما حس میکنیم اعصابمان تا سر حد مرگ خط خطی شده است و حال درست و حسابی نداریم!ما این حس خود را از همین چند ساعت پیش پیدا کردیم!
ما کلا آدم آنرمالی میباشیم!
مطمئنا اگر همین الان در این حوالی یک چوب بیلیارد داشتیم چنان محکم بر مغز خود و همچنین یک عده میکوبیدیم که محتویات درونیشان با هر آنچه هست و نیست بر زمین بپاشد!و ما جمعشان میکردیم ومیریختیم دووور!ما قبلا هم این حس را داشتیم!با این تفاوت که نمیخواستیم آن را بر سر خود نیز بکوبیم!
ما فکر میکنیم تا چند دقیقه ی بعد ممکن است قطرات اشکی حوالی صورتمان کنیم! ولی از آنجاییکه میدانیم تفاوتی در احوالاتمان نخواهد کرد تصمیم داریم خود را از انجام این کار منصرف کنیم!..ولی اصولا موفق نمیشویم! تصمیم داریم همراه با این کار سرمان را با دستانمان بگیریم و محکم بر دیوار بکوبیم!باشد که رستگار شویم!

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

52

چقدر این زمان زود میگذره!اون میگذره و منم باهاش میگذرم!آروم و بی صدا!
از کنارش رد میشم.هر از گاهی نگاهی به هم میکنیم ولی باز آروم و بی صدا رد میشیم!
همیشه با همیم ولی هیچ وقت با هم تفاهم نداریم!اون تند میگذره من آروم.گاهی هم نمیگذرم!یه جا میمونم!بند میشم!ساکت میشم!دوست دارم فقط یه جا باشم.نگذرم!ولی نمیذاره!به زور هم که شده منو با خودش میبره!منو میبره و خودش میره.میدونی شبیه چیه؟یه کارتونی بود(اسمش یادم نیست) مادر و دختر مسافرت میکردن یه درشکه هم داشتن که تو روز های طوفانی درشکه گیر میکرد و اسب توان حرکت رو نداشت. مادر و دختر به اسبه روحیه میدادن و بعد از تلاش های فراوان اسب از گل و لای در میومد و حرکت میکرد!شده حکایت من!با این تفاوت که من همون اسبه هستم و این time،حکم مادر و دختره رو داره که داره با هزار زور منو حرکت میده!
این چند روز رفته بودم تهران تا کارهای لازم و عقب افتاده ام رو انجام بدم و خودمو برای یه زندگی جدید آماده کنم!امیدوارم که بتونم از پسش بر بیام.
تو همین چند روز که نبودم اتفاقات جالبی افتاده!اول اینکه اعتراضات ما در خصوص استاد بابک به جایی نرسید!همون آش شد و همون کاسه!تنها نکته ی جالب این ماجرا اینه که الان هر شب استاد بابکه که داره به شماره های روی گوشیش تک میزنه!!

دوم اینکه ماه عجیب رمضان هم رسید و من از همین امروز فعالیت های خودمو شروع کردم و دارم به خودم روحیه و انرژی مثبت میدم که بتونم علی رغم میل دکترم در یکی از روز های این ماه روزه بگیرم!

سومین اتفاق و شاید مهمترینش بارداری گربه ام بود!یه مدتی میشد که من از گربه ام بی خبر بودم و با این فکر که رفته و منو تنها گذاشته!! دنبالش نگشتم!دیروز متوجه شدم نه تنها نرفته و منو تنها نذاشته بلکه تصمیم گرفته با خانواده ی جدیدش منو در آغوش لطف و محبت خودش بگیره!!من موندم!این گربه تا شعاع یک کیلومتری با هیچگونه پشه ی نری هم ارتباط نداشته!این چطور ممکنه!چهار تا بچه گربه ی کوچیک الان تو حیاط دارن با هم بازی میکنن!فقط دنبال اون گربه ای میگردم که اینو اغفال کرده!چند ماه پیش متوجه شده بودم که گربه ام دچار افسردگی مزمن شده و "میو" های نه چندان جالب از خودش ارائه میده ولی واقعا فکر نمیکردم با این سرعت ماجرا رو ختم به خیر کنه!!باور کن همین امروز فردا میرم یه آگهی همراه با عکس تمام قدش چاپ میکنم که هرکس پدر این خانواده رو پیدا کرد و مسئولیتش رو به عهده گرفت جایزه ی نفیسی دریافت کنه!

پ.ن: من به شدت از جمعه صبح‌ها آپديت کردن متنفرم...جمعه‌ها انگار گرد مرده روی اين وبلاگستان می‌پاشن...! اين يه دفعه هم از دستم در رفت!

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

51

یه مدتیه با محیط بلاگفا غریبه شدم!دلیلش رو هم نمیدونم!وقتی داشتم پسورد میدادم حس کردم بلاگفا میخواد ازم بپرسه شما مطمئنی کاربر این سایتی؟!
در هر حال این روزها هم برای خودش غنیمتیست!این که حس میکنم باید بیام و بنویسم هم غنیمتیه!برای منی که ممکنه در یک دقیقه یک تصمیم جدید بگیرم همه ی اینها غنیمته..درست مثل دو سال پیش..زمانی که تمام تلاش و انرژیمو صرف این کردم که از برق قبول شم و اتفاقا قبول هم شدم..ولی بعد از چند ماه دلم و زد و انصراف دادم! خیلی راحت! برای منی که قبل از دانشگاه تمام وقتم رو صرف کتابای الکترونیک میکردم همه چی تموم شد..با یک تصمیم!..تمام دیشب رو داشتم به همین فکر میکردم..وقتی آیدا داشت با خوشحالی برام تعریف میکرد که رتبش عالیه و تصمیم داره برق بخونه من به همون چند ماه فکر میکردم!..به اینکه وقتی به استادم گفتم میخوام انصراف بدم گفت یک احمق به تمام معنایی!..تمامی صحنه ها مثل یک نوار از جلوی چشمای من عبور میکرد...اینه که میگم همه ی اینها غنیمته..حتی همین لحظه که دارم مینویسم!
حدود یک هفته ی پیش فهمیدم استاد بابک نصف بچه های کلاس رو با 9.5 انداخته!واقعا نمیتونم منطق بعضی از استادا رو درک کنم!برای یک کار عملی چرا باید یه همچین کاری بکنه؟!بچه ها اعتراض دادن ..گفتن از اونجایی که ورقه ی تشریحی نبوده نمیشه کاری کرد..فقط در صورتی میشه تجدید نظر کرد که یه استاد دیگه بیاد و نظر بده..میدونی این یعنی چی!؟یعنی یکبار دیگه همه چی از اول!!!این واقعا درد آوره!..میبینی!گاهی بعضی تصمیمها آدم رو تا بینهایت زیر منگنه میذاره!...تو این یک هفته با هر کی صحبت میکردم تو فکر انتقام از بابک بود!یک سری هم دست به اقدم زدند!استاد بابک خیلی به گوشیش و خطش حساس بود..یه جور نقطه ضعف داشت..یکبار وسط کلاس بهش تک زنگ زدند تا آخر کلاس دنبال شماره میگشت...!هر نیم ساعت یکبار هم شماره رو چک میکرد! البته از یک استاد مجرد بیش از این انتظاری نمیره!!الان هم بچه ها یه ایرانسل گرفتن هرشب پنج دقیقه یکبار بهش تک میزنن! حقشه!بره زن بگیره!اون موقع که فهمیدم به من ده داده خیلی ناراحت شدم!ولی الان میبینم وضع من خیلی جالب بوده! به جای اینکه به زن و زندگیش فکر کنه دنبال میس کال هاش میگرده!!..الانم هر چی فکر میکنم که چی شده منو ننداخته چیزی به ذهنم نمیرسه!!جالبم اینه که بیشتر از هرکسی به من گیر میداد!..یکبار وقتی داشتم ازش سوال میپرسیدم، گفت تو که افتادی چرا اینو میپرسی!!!!نمیدونم!به بن بست رسیدم!!
دعا کنید یه همچین اتفاقی نیفته..من اصلا حوصله ی اینو ندارم که همه چی از اول شروع شه..اصلا نمیخوام!!چرا مجبور میکنن؟!...هرگز با این "باید " های بیخود کنار نمیام!..از همین ِ این دنیای واقعی بدم میاد!کاری رو میکنی که نمیخوای!..ولی دنیای مجازی همینش خوبه که بایدی در کار نیست و مجبور به انجام کاری نیستی!کلا فضای اینترنت برای من یک فضای ایده آله که با روحیاتم همخوانی داره...یعنی اگر قرار بود آدم وسواسی و مبادی آدابی باشم اصلا این وب نویسی و وبگردی ها به من نمی چسبید...یعنی اینکه هر روز فکر و ذکرم این باشه که خب...مثلا سوژه ی روز تظاهرات زنان و یا جام جهانی فوتباله و باید به قول انشاهای دوران دبستان قلم به دست بگیرم و درباره این موضوع بنویسم... یا اینکه وبلاگ حتما باید هر چند روز یکبار به روز شه تا ویزیتورهاش رو از دست نده و یا اینکه فلانی آمد و در وبلاگ کامنت گذاشت پس منم باید برم تو وبلاگش کامنت بگذارم و فلانی به من لینک داد و منم باید لینک بدم و فلانی ایمیل زد و من باید جواب بدم و..شاید به خاطر همینه که گاهی وقتها باعث دلخوری بعضی افراد میشم!(این جواب کامنت شما هم بود!..خودش میدونه کیه!) (بعدا نوشت: منظور من به هیچ وجه سلمان و شیما نبود و نیست!..اگه کامنت شما نبود اینجا هم خبری از آپ نبود!)
راستی یه موضوع جالب!کسی فیلم Body of Lies رو دیده؟! با بازی گلشیفته فراهانی و لئوناردو دیکاپریو!
اینجارو ببینید ..جالبه!

۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

50

چقدر این روزهای تابستون دل نشین و به یاد موندنی شده..!
صبح و ظهر و شب برق به میزان لازم!..آب به مقدار کافی!خط تلفن و سایر موارد در صورت نیاز!.. جدی خیلی بد عادت شدیم!من استرس میگیرم وقتی به این فکر میکنم که اگه یه روز برقا نره چی کار باید بکنیم؟!اصلا عامل بی خوابی من همینه!!شب و روز دارم روی همین موضوع فکر میکنم!باور کنید یه روز که برقا نمیره..من خودم میرم و فیوز رو قطع میکنم که از این لذت بی نصیب نشیم!روز که نه البته..همون ساعت هایی که برق وجود خارجی داره اینکارو میکنم!به هر حال ترک عادت موجب مرض است دیگه!حیفه..آدم به یه چیزی که انس میگیره باید نگهش داره..نه؟!
همین طور که تو گرما قدم میزنم با خودم فکر میکنم فلکه ی آب رو ببندم یا نه!بعد یه ندای درونی میگه نه نبند! ممکنه به این هم عادت کنیم..دیگه ترک این واقعا سخته!سخت تر از اون اینه که مدام باید برم و فلکه رو ببندم..این شیر فلکه ی ما یکم سخت بسته میشه..به خاطر همین!
با این حال دلم برای لوله های آب هم میسوزه! گناه دارن طفلکی ها...چقدر باید این یکی دو قطره ی آب رو هر روز تحمل کنن! بذار کلا خالی شن یه نفسی بکشن!
دیشب مدام داشتم به این فکر میکردم که زنگ بزنم 110 بیان منو ببرن!!!چون تفکرات مربوط به لوله و ..باعث شد نتونم بخوابم، همینطور که پاشدم، رفتم آب بخورم!شما فکر کنید من چراغ رو روشن کردم!!!خدای من!(همینجا اعتراف میکنم که دیگه اینکارو نمیکنم!) کمی هم آب به همراه یخ میل نمودم!! به این میگن جنایت! من نه تنها چراغ رو روشن کردم بلکه یخ رو هم به آب اضافه کردم!یعنی دوبل آب!!
تو همین افکار بودم که حساب کردم دیدم اگه قرار باشه بیان منو بگیرن و ببرن باید چراغ راهرو رو هم روشن کنم تا بتونم از پله ها برم پایین!بعد با صدای آژیر، بقیه هم میان ببینن چه خبره! پس چراغ های زیادی روشن میشه...از اونجایی که منو میبرن، خانواده ناراحت میشن..ممکنه دو سه قطره اشکی هم ریخته شه..که مطمئنا بعد از گریه صورت باید شسته شه..این یعنی آب اضافی! حالا شاید یکی حالش بد شد!باید آب قند بخوره یا نه؟!..بعدش باید اون لیوان شسته شه یا نه؟!تصور کنید کولر هم باید روشن باشه تا حال اون طرف جا بیاد!..این دقیقا خود فاجعه است! دیگه واقعا توان این جنایت رو هم نداشتم! از طرفی با خودم فکر کردم تا یکی دو هفته ی دیگه طرح تابستونی شروع میشه و هرگونه مانتوی رنگ روشن در معرض گیر ِ چراغ گردون ها قرار میگیره!خدا رو چه دیدی ..شاید من هم از این سعادت بی بهره نموندم..!در اینحالت با یک تیر دو نشون میزنم!برق زیادی هم مصرف نمیشه!
دقیقا همین الانم که این کامپیوتر روشنه دارم زیر عذاب وجدان له میشم!..ولی مشکلی نیست چون هر لحظه ممکنه برق بره و این کامپیوتر رو هم با خودش به دار فانی ببره و یا به عبارتی منفجر کنه!این واقعا خوبه...!در نبود هرگونه وسیله ی برقی از جمله کامپیوتر، کمتر به موضوع فکر میکنم..و کمتر احساس نگرانی بهم دست میده!
تو همین چند ثانیه واقعا کلافه شدم!به نظرت مشکلی پیش اومده که برقا نرفته؟!..یعنی چی؟..همیشه همین موقع میرفت!...چند دقیقه منتظر میمونم!اگه رفت که هیچ!اگه نرفت خودم یه فکری به حالش میکنم!..عادته دیگه!..ترک کردنش یکم سخته!!!!!

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

سلام!

بگذارید قبل از هر حرفی از همه ی دوستانی که حالم رو پرسیدند و نگرانم بودند تشکر کنم...مطمئن باشید تا زمانی که دوستای خوبی مثل شما دارم من خوب خواهم بود..اینو بهتون قول میدم!

الان بیشتر از دو هفته است چراغ سی پی یو مغزم دائم روشنه و شدیدا درگیر یه پردازش خیلی سنگین و مهم وقت گیر شده که تا تموم نشه هیچ برنامه ی دیگه ای قابلیت بارگذاری و اجرا پیدا نمیکنه..قبل از اون هم تحویل پروژه ی استاد بابک و استاد صالحی رو داشتم.. که مطمئنا در جریان هستید،همین هم بیشتر وقت من رو گرفت..و خوشبختانه با موفقیت تموم شد و اگر بخوام از اونها تعریف کنم باید به اندازه ی تمام روزهایی که نبودم اینجا بنویسم!

قبلا برام پیش اومده بود که فیوز مغزم میپرید و در ظلمات کامل به سر میبردم..نشون به اون نشون که چراغ عقلی هم نداشتم!..ولی طی همین چند هفته چنان مغزم درگیر شده و مشغول پردازش هست که نمیتونم جلوش رو بگیرم تا برای مدتی سکوت کنه!..وبلاگ نویسی هم که دیگه خودش به تنهایی یه نرم افزاره به عظمت تری دی مکس که در حالت عادی هم اگر سی پی یوی مغزم خالی و بی کار باشه با هزار مکافات میرم سمتش که یه وقت وسطاش هنگ نکنم...!حالا شما بگید چرا آپ نمیکنی!شما که نمیدونید چی شده!و از اونجایی که نمیدونم قراره اخر این ماجرایی که باهاش درگیرم به کجا ختم شه نمیخوام بیشتر از این موضوع رو بسط بدم و بگم که ممکنه تا دو هفته ی دیگه روند زندگی من عوض شه!(نگفتم که؟!گفتم؟!!!)خودم هم نمیدونم چه روندی خواهد داشت..ولی مطمئنا" خیلی متفاوت تر از اینها خواهد بود!فقط اینو بگم که مساله خدای نکرده ربطی به تشکیل زوج..تشکیل خانواده..تعدد زوج..افکار زوجی..تفکرات مزدوج شدن..و هرگونه بحث سکسی! نداره!!!(تو این مدتی که نبودم یکی کامنت داده بود که نکنه ازدواج کردی؟!!!!!من از همینجا از اون دوست عزیز هم که تا این حد به فکر من بودند تشکر میکنم!)

کمی زمان لازم دارم...میگم جریان چی بود..

در هر حال نگران نباشید..به زودی همه چیز مرتب میشه!


مهم نوشت:طی توضیحات دوستان، چراغ هارد من روشن بوده گویا!با توجه به نکات، رم رو ارتقا میدم!

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

55

چیزی برای نوشتن ندارم.شاید دارم اما یادم نمی یاد.شاید یادم می یاد اما وقت ندارم.شاید وقت دارم اما حوصله ندارم.شاید حوصله دارم اما کلمه ندارم...................آره................همینه....!!!! کلمه ندارم!!!!

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

54

هوا به شدت حالت بارونی داره..رعد و برق میزنه و مطمئنا تا 10 دقیقه ی دیگه بارون میاد..همینطور که دارم مینویسم به پنجره ی کنارم نگاه میکنم که ارتفاعش تا حدودی زیاده و فاصله ی کمی با من داره.بلندتر شدم تا بتونم ببندمش که اگه بارون بارید میزمو خیس نکنه..بیشتر کتابام طرف چپ میزم قرار داره که بارون میتونه راحت خیسش کنه!طرف راست میز هم زیاد خلوت نیست..هر چی دم دستم بود رو گذاشتم اینجا!الان هم به قدری شلوغه که کیبوردو گذاشتم تو بغلم!!البته اتاقم هم دست کمی از این میز نداره چون حس مرتب کردنش رو ندارم!احتمالا فردا یا پس فردا مرتبش میکنم!
صبح رفتم آزمایش خون دادم. به دکترم گفته بودم هرچی به ذهنش میرسه بنویسه!صبح که نشسته بودم تو اتاق حس کردم دستام یخ زده!آقایی که میومد ازم خون بگیره یه سبد دستش بود با پنج تا شیشه!تو دلم میگفتم این چه کاری بود که من کردم!!سرم رو برگردوندم اونطرف ..واقعا نمیتونستم به لوله ی سرنگی که بیشتر شبیه سرنگ آکواریوم بود نگاه کنم!!سرنگ اصلی رو با یه لوله وارد کرد. یک و نیم دقیقه ی بعد دومی.. همینطور سومی تا پنجمی!تمام فحش های دنیا اعم از ملایم..زشت ..بد..رکیک رو حواله ی خودم کردم!خیلی سخت بود. اگه یکم بیشتر طولش میداد مطمئنا مرتکب قتل عمد میشدم!تموم که شد شیشه هارو گذاشت کنار هم، گفت خسته نباشید!یه شیشه ی کوچیک هم بهم داد گفت سعی کنید این رو تا عصر همین امروز بدید آزمایشگاه!!الان من دارم به شیشه ی خالی که اسمم رو روش نوشتند نگاه میکنم اون به من نگاه میکنه!اون به من نگاه میکنه من به اون نگاه میکنیم بعد هردو با هم به همدیگه نگاه میکنیم!!موندم آب بدن من کجا رفته؟!!نکنه مشکلی دارنم خودم خبر ندارم؟!!!

پ.ن:بارون شروع به باریدن کرد..خیلی قشنگه...!

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

53

ما حس میکنیم اعصابمان تا سر حد مرگ خط خطی شده است و حال درست و حسابی نداریم!ما این حس خود را از همین چند ساعت پیش پیدا کردیم!
ما کلا آدم آنرمالی میباشیم!
مطمئنا اگر همین الان در این حوالی یک چوب بیلیارد داشتیم چنان محکم بر مغز خود و همچنین یک عده میکوبیدیم که محتویات درونیشان با هر آنچه هست و نیست بر زمین بپاشد!و ما جمعشان میکردیم ومیریختیم دووور!ما قبلا هم این حس را داشتیم!با این تفاوت که نمیخواستیم آن را بر سر خود نیز بکوبیم!
ما فکر میکنیم تا چند دقیقه ی بعد ممکن است قطرات اشکی حوالی صورتمان کنیم! ولی از آنجاییکه میدانیم تفاوتی در احوالاتمان نخواهد کرد تصمیم داریم خود را از انجام این کار منصرف کنیم!..ولی اصولا موفق نمیشویم! تصمیم داریم همراه با این کار سرمان را با دستانمان بگیریم و محکم بر دیوار بکوبیم!باشد که رستگار شویم!

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

52

چقدر این زمان زود میگذره!اون میگذره و منم باهاش میگذرم!آروم و بی صدا!
از کنارش رد میشم.هر از گاهی نگاهی به هم میکنیم ولی باز آروم و بی صدا رد میشیم!
همیشه با همیم ولی هیچ وقت با هم تفاهم نداریم!اون تند میگذره من آروم.گاهی هم نمیگذرم!یه جا میمونم!بند میشم!ساکت میشم!دوست دارم فقط یه جا باشم.نگذرم!ولی نمیذاره!به زور هم که شده منو با خودش میبره!منو میبره و خودش میره.میدونی شبیه چیه؟یه کارتونی بود(اسمش یادم نیست) مادر و دختر مسافرت میکردن یه درشکه هم داشتن که تو روز های طوفانی درشکه گیر میکرد و اسب توان حرکت رو نداشت. مادر و دختر به اسبه روحیه میدادن و بعد از تلاش های فراوان اسب از گل و لای در میومد و حرکت میکرد!شده حکایت من!با این تفاوت که من همون اسبه هستم و این time،حکم مادر و دختره رو داره که داره با هزار زور منو حرکت میده!
این چند روز رفته بودم تهران تا کارهای لازم و عقب افتاده ام رو انجام بدم و خودمو برای یه زندگی جدید آماده کنم!امیدوارم که بتونم از پسش بر بیام.
تو همین چند روز که نبودم اتفاقات جالبی افتاده!اول اینکه اعتراضات ما در خصوص استاد بابک به جایی نرسید!همون آش شد و همون کاسه!تنها نکته ی جالب این ماجرا اینه که الان هر شب استاد بابکه که داره به شماره های روی گوشیش تک میزنه!!

دوم اینکه ماه عجیب رمضان هم رسید و من از همین امروز فعالیت های خودمو شروع کردم و دارم به خودم روحیه و انرژی مثبت میدم که بتونم علی رغم میل دکترم در یکی از روز های این ماه روزه بگیرم!

سومین اتفاق و شاید مهمترینش بارداری گربه ام بود!یه مدتی میشد که من از گربه ام بی خبر بودم و با این فکر که رفته و منو تنها گذاشته!! دنبالش نگشتم!دیروز متوجه شدم نه تنها نرفته و منو تنها نذاشته بلکه تصمیم گرفته با خانواده ی جدیدش منو در آغوش لطف و محبت خودش بگیره!!من موندم!این گربه تا شعاع یک کیلومتری با هیچگونه پشه ی نری هم ارتباط نداشته!این چطور ممکنه!چهار تا بچه گربه ی کوچیک الان تو حیاط دارن با هم بازی میکنن!فقط دنبال اون گربه ای میگردم که اینو اغفال کرده!چند ماه پیش متوجه شده بودم که گربه ام دچار افسردگی مزمن شده و "میو" های نه چندان جالب از خودش ارائه میده ولی واقعا فکر نمیکردم با این سرعت ماجرا رو ختم به خیر کنه!!باور کن همین امروز فردا میرم یه آگهی همراه با عکس تمام قدش چاپ میکنم که هرکس پدر این خانواده رو پیدا کرد و مسئولیتش رو به عهده گرفت جایزه ی نفیسی دریافت کنه!

پ.ن: من به شدت از جمعه صبح‌ها آپديت کردن متنفرم...جمعه‌ها انگار گرد مرده روی اين وبلاگستان می‌پاشن...! اين يه دفعه هم از دستم در رفت!

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

51

یه مدتیه با محیط بلاگفا غریبه شدم!دلیلش رو هم نمیدونم!وقتی داشتم پسورد میدادم حس کردم بلاگفا میخواد ازم بپرسه شما مطمئنی کاربر این سایتی؟!
در هر حال این روزها هم برای خودش غنیمتیست!این که حس میکنم باید بیام و بنویسم هم غنیمتیه!برای منی که ممکنه در یک دقیقه یک تصمیم جدید بگیرم همه ی اینها غنیمته..درست مثل دو سال پیش..زمانی که تمام تلاش و انرژیمو صرف این کردم که از برق قبول شم و اتفاقا قبول هم شدم..ولی بعد از چند ماه دلم و زد و انصراف دادم! خیلی راحت! برای منی که قبل از دانشگاه تمام وقتم رو صرف کتابای الکترونیک میکردم همه چی تموم شد..با یک تصمیم!..تمام دیشب رو داشتم به همین فکر میکردم..وقتی آیدا داشت با خوشحالی برام تعریف میکرد که رتبش عالیه و تصمیم داره برق بخونه من به همون چند ماه فکر میکردم!..به اینکه وقتی به استادم گفتم میخوام انصراف بدم گفت یک احمق به تمام معنایی!..تمامی صحنه ها مثل یک نوار از جلوی چشمای من عبور میکرد...اینه که میگم همه ی اینها غنیمته..حتی همین لحظه که دارم مینویسم!
حدود یک هفته ی پیش فهمیدم استاد بابک نصف بچه های کلاس رو با 9.5 انداخته!واقعا نمیتونم منطق بعضی از استادا رو درک کنم!برای یک کار عملی چرا باید یه همچین کاری بکنه؟!بچه ها اعتراض دادن ..گفتن از اونجایی که ورقه ی تشریحی نبوده نمیشه کاری کرد..فقط در صورتی میشه تجدید نظر کرد که یه استاد دیگه بیاد و نظر بده..میدونی این یعنی چی!؟یعنی یکبار دیگه همه چی از اول!!!این واقعا درد آوره!..میبینی!گاهی بعضی تصمیمها آدم رو تا بینهایت زیر منگنه میذاره!...تو این یک هفته با هر کی صحبت میکردم تو فکر انتقام از بابک بود!یک سری هم دست به اقدم زدند!استاد بابک خیلی به گوشیش و خطش حساس بود..یه جور نقطه ضعف داشت..یکبار وسط کلاس بهش تک زنگ زدند تا آخر کلاس دنبال شماره میگشت...!هر نیم ساعت یکبار هم شماره رو چک میکرد! البته از یک استاد مجرد بیش از این انتظاری نمیره!!الان هم بچه ها یه ایرانسل گرفتن هرشب پنج دقیقه یکبار بهش تک میزنن! حقشه!بره زن بگیره!اون موقع که فهمیدم به من ده داده خیلی ناراحت شدم!ولی الان میبینم وضع من خیلی جالب بوده! به جای اینکه به زن و زندگیش فکر کنه دنبال میس کال هاش میگرده!!..الانم هر چی فکر میکنم که چی شده منو ننداخته چیزی به ذهنم نمیرسه!!جالبم اینه که بیشتر از هرکسی به من گیر میداد!..یکبار وقتی داشتم ازش سوال میپرسیدم، گفت تو که افتادی چرا اینو میپرسی!!!!نمیدونم!به بن بست رسیدم!!
دعا کنید یه همچین اتفاقی نیفته..من اصلا حوصله ی اینو ندارم که همه چی از اول شروع شه..اصلا نمیخوام!!چرا مجبور میکنن؟!...هرگز با این "باید " های بیخود کنار نمیام!..از همین ِ این دنیای واقعی بدم میاد!کاری رو میکنی که نمیخوای!..ولی دنیای مجازی همینش خوبه که بایدی در کار نیست و مجبور به انجام کاری نیستی!کلا فضای اینترنت برای من یک فضای ایده آله که با روحیاتم همخوانی داره...یعنی اگر قرار بود آدم وسواسی و مبادی آدابی باشم اصلا این وب نویسی و وبگردی ها به من نمی چسبید...یعنی اینکه هر روز فکر و ذکرم این باشه که خب...مثلا سوژه ی روز تظاهرات زنان و یا جام جهانی فوتباله و باید به قول انشاهای دوران دبستان قلم به دست بگیرم و درباره این موضوع بنویسم... یا اینکه وبلاگ حتما باید هر چند روز یکبار به روز شه تا ویزیتورهاش رو از دست نده و یا اینکه فلانی آمد و در وبلاگ کامنت گذاشت پس منم باید برم تو وبلاگش کامنت بگذارم و فلانی به من لینک داد و منم باید لینک بدم و فلانی ایمیل زد و من باید جواب بدم و..شاید به خاطر همینه که گاهی وقتها باعث دلخوری بعضی افراد میشم!(این جواب کامنت شما هم بود!..خودش میدونه کیه!) (بعدا نوشت: منظور من به هیچ وجه سلمان و شیما نبود و نیست!..اگه کامنت شما نبود اینجا هم خبری از آپ نبود!)
راستی یه موضوع جالب!کسی فیلم Body of Lies رو دیده؟! با بازی گلشیفته فراهانی و لئوناردو دیکاپریو!
اینجارو ببینید ..جالبه!

۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

50

چقدر این روزهای تابستون دل نشین و به یاد موندنی شده..!
صبح و ظهر و شب برق به میزان لازم!..آب به مقدار کافی!خط تلفن و سایر موارد در صورت نیاز!.. جدی خیلی بد عادت شدیم!من استرس میگیرم وقتی به این فکر میکنم که اگه یه روز برقا نره چی کار باید بکنیم؟!اصلا عامل بی خوابی من همینه!!شب و روز دارم روی همین موضوع فکر میکنم!باور کنید یه روز که برقا نمیره..من خودم میرم و فیوز رو قطع میکنم که از این لذت بی نصیب نشیم!روز که نه البته..همون ساعت هایی که برق وجود خارجی داره اینکارو میکنم!به هر حال ترک عادت موجب مرض است دیگه!حیفه..آدم به یه چیزی که انس میگیره باید نگهش داره..نه؟!
همین طور که تو گرما قدم میزنم با خودم فکر میکنم فلکه ی آب رو ببندم یا نه!بعد یه ندای درونی میگه نه نبند! ممکنه به این هم عادت کنیم..دیگه ترک این واقعا سخته!سخت تر از اون اینه که مدام باید برم و فلکه رو ببندم..این شیر فلکه ی ما یکم سخت بسته میشه..به خاطر همین!
با این حال دلم برای لوله های آب هم میسوزه! گناه دارن طفلکی ها...چقدر باید این یکی دو قطره ی آب رو هر روز تحمل کنن! بذار کلا خالی شن یه نفسی بکشن!
دیشب مدام داشتم به این فکر میکردم که زنگ بزنم 110 بیان منو ببرن!!!چون تفکرات مربوط به لوله و ..باعث شد نتونم بخوابم، همینطور که پاشدم، رفتم آب بخورم!شما فکر کنید من چراغ رو روشن کردم!!!خدای من!(همینجا اعتراف میکنم که دیگه اینکارو نمیکنم!) کمی هم آب به همراه یخ میل نمودم!! به این میگن جنایت! من نه تنها چراغ رو روشن کردم بلکه یخ رو هم به آب اضافه کردم!یعنی دوبل آب!!
تو همین افکار بودم که حساب کردم دیدم اگه قرار باشه بیان منو بگیرن و ببرن باید چراغ راهرو رو هم روشن کنم تا بتونم از پله ها برم پایین!بعد با صدای آژیر، بقیه هم میان ببینن چه خبره! پس چراغ های زیادی روشن میشه...از اونجایی که منو میبرن، خانواده ناراحت میشن..ممکنه دو سه قطره اشکی هم ریخته شه..که مطمئنا بعد از گریه صورت باید شسته شه..این یعنی آب اضافی! حالا شاید یکی حالش بد شد!باید آب قند بخوره یا نه؟!..بعدش باید اون لیوان شسته شه یا نه؟!تصور کنید کولر هم باید روشن باشه تا حال اون طرف جا بیاد!..این دقیقا خود فاجعه است! دیگه واقعا توان این جنایت رو هم نداشتم! از طرفی با خودم فکر کردم تا یکی دو هفته ی دیگه طرح تابستونی شروع میشه و هرگونه مانتوی رنگ روشن در معرض گیر ِ چراغ گردون ها قرار میگیره!خدا رو چه دیدی ..شاید من هم از این سعادت بی بهره نموندم..!در اینحالت با یک تیر دو نشون میزنم!برق زیادی هم مصرف نمیشه!
دقیقا همین الانم که این کامپیوتر روشنه دارم زیر عذاب وجدان له میشم!..ولی مشکلی نیست چون هر لحظه ممکنه برق بره و این کامپیوتر رو هم با خودش به دار فانی ببره و یا به عبارتی منفجر کنه!این واقعا خوبه...!در نبود هرگونه وسیله ی برقی از جمله کامپیوتر، کمتر به موضوع فکر میکنم..و کمتر احساس نگرانی بهم دست میده!
تو همین چند ثانیه واقعا کلافه شدم!به نظرت مشکلی پیش اومده که برقا نرفته؟!..یعنی چی؟..همیشه همین موقع میرفت!...چند دقیقه منتظر میمونم!اگه رفت که هیچ!اگه نرفت خودم یه فکری به حالش میکنم!..عادته دیگه!..ترک کردنش یکم سخته!!!!!

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

سلام!

بگذارید قبل از هر حرفی از همه ی دوستانی که حالم رو پرسیدند و نگرانم بودند تشکر کنم...مطمئن باشید تا زمانی که دوستای خوبی مثل شما دارم من خوب خواهم بود..اینو بهتون قول میدم!

الان بیشتر از دو هفته است چراغ سی پی یو مغزم دائم روشنه و شدیدا درگیر یه پردازش خیلی سنگین و مهم وقت گیر شده که تا تموم نشه هیچ برنامه ی دیگه ای قابلیت بارگذاری و اجرا پیدا نمیکنه..قبل از اون هم تحویل پروژه ی استاد بابک و استاد صالحی رو داشتم.. که مطمئنا در جریان هستید،همین هم بیشتر وقت من رو گرفت..و خوشبختانه با موفقیت تموم شد و اگر بخوام از اونها تعریف کنم باید به اندازه ی تمام روزهایی که نبودم اینجا بنویسم!

قبلا برام پیش اومده بود که فیوز مغزم میپرید و در ظلمات کامل به سر میبردم..نشون به اون نشون که چراغ عقلی هم نداشتم!..ولی طی همین چند هفته چنان مغزم درگیر شده و مشغول پردازش هست که نمیتونم جلوش رو بگیرم تا برای مدتی سکوت کنه!..وبلاگ نویسی هم که دیگه خودش به تنهایی یه نرم افزاره به عظمت تری دی مکس که در حالت عادی هم اگر سی پی یوی مغزم خالی و بی کار باشه با هزار مکافات میرم سمتش که یه وقت وسطاش هنگ نکنم...!حالا شما بگید چرا آپ نمیکنی!شما که نمیدونید چی شده!و از اونجایی که نمیدونم قراره اخر این ماجرایی که باهاش درگیرم به کجا ختم شه نمیخوام بیشتر از این موضوع رو بسط بدم و بگم که ممکنه تا دو هفته ی دیگه روند زندگی من عوض شه!(نگفتم که؟!گفتم؟!!!)خودم هم نمیدونم چه روندی خواهد داشت..ولی مطمئنا" خیلی متفاوت تر از اینها خواهد بود!فقط اینو بگم که مساله خدای نکرده ربطی به تشکیل زوج..تشکیل خانواده..تعدد زوج..افکار زوجی..تفکرات مزدوج شدن..و هرگونه بحث سکسی! نداره!!!(تو این مدتی که نبودم یکی کامنت داده بود که نکنه ازدواج کردی؟!!!!!من از همینجا از اون دوست عزیز هم که تا این حد به فکر من بودند تشکر میکنم!)

کمی زمان لازم دارم...میگم جریان چی بود..

در هر حال نگران نباشید..به زودی همه چیز مرتب میشه!


مهم نوشت:طی توضیحات دوستان، چراغ هارد من روشن بوده گویا!با توجه به نکات، رم رو ارتقا میدم!