۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

147


از جمعه های آبکی که جز جلو بردن زمان به هیچ درد ِ دیگه ای نمیخورن متنفرم!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

تاریخ شمسی


من هنوز نتونستم تاریخ میلادی وبلاگم رو درست کنم!
زمانی که رو تاریخ وبلاگ سلمان کار میکردم وقتی تاریخش درست شد و تاریخ شمسی رو قالب نتیجه داد، خیلی خوشحال شدم چون فکر میکردم میتونم تاریخ قالب خودم رو هم به همون شکل ردیف کنم!
الان نزدیکبه سه قالبه که عوض کردم ولی هیچکدوم تاریخ شمسی رو قبول نمیکنه!
نمیدونم مشکل از کجاست! فکر میکنید میتونه ربطی به آدرس وبلاگ داشته باشه؟!!!!!!!! (دیگه جز این چیزی به ذهنم نمیرسه!)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

145


مامان اینا رفتن تهران.تقریبا یک ساعتی میشه که از پروازشون میگذره.هوا به شدت بارونیه و این منو نگران میکنه! کلاس داشتم و نتونستم همراهشون برم فرودگاه. وقتی برگشتم  خونه خالی بود..برخلاف خواست مامان که اصرار میکرد برم خونه ی مامان بزرگم؛ من نرفتم.. دوست دارم با خودم باشم.. اینطوری بهتره..
الان جلوی پنجره ایستادم و دارم به آسمون بارونی نگاه میکنم و ته دلم شور میزنه.. با هر رعد و برقی حس میکنم  رشته ای داره تو دلم پاره میشه! فکر میکنم تا فرود هواپیما فقط به آسمون خیره شم تا بلکه بتونم با نگاهم هواپیما رو سالم به مقصد برسونم! ! اینطور وقتا آدم حس میکنه اگه خودش شخصا تعقیب کننده ی ماجرا باشه؛ کارها بهتر انجام میشه ودیگه جایی برای نگرانی نیست!
چای ریختم. میخوام با یه شکلات تلخ بخورم و به هوای ابری فحش بدم!

بعدا نوشت: باهاشون تماس گرفتم..رسیدن. خیالم راحت شد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

144


اگر بدونین چه بارونی داره میباره..

نم نم..ریز ریز..آروم آروم..
از اونایی که دلت میخواد دستتو ببری بیرون پنجره تا حسش کنی..
میرم بیرون کمی قدم بزنم..(نمیدونم شاید هم برم دنبال "ن"  با هم بریم!)
پ.ن: اینروزها خوشحالیم بســـــــــــــــــــــی!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

نگاهت را مگیر از من..


امروز روز خوبی بود برای من؛ با اینکه هنوز گلوم درد میکنه و به سختی نفس میکشم!
کلاس نداشتم و خونه بودم. بیشتر تو اتاق خودم..احتیاج داشتم کمی با خودم خلوت کنم..
با پدرم آشتی کردیم.. هرچند امیدوار نبودم ولی بلاخره تونستم از دلش در بیارم..ناراحتش کرده بودم. بماند سر  ِ چی ولی این موضوع، ساختمان ِ روحی من رو نابود کرد..نتیجه اش هم، در احوالات دو روزه ام خلاصه شد..خیلی وقت بود که نگاه سرد و بی روحش رو ندیده بودم.. نگاهی که قدرت تکلم رو از من میگرفت. نگاهی که حاضر بودم تمام هستیم رو بدم ولی نبینم. باور کن همه چیز رو تو زندگی تحمل میکنم..هر سختی و ناملایمتی رو.. از پس خیلی چیز ها شاید بتونم بر بیام ولی قهر و ناراحتی پدرم رو نمیتونم تحمل کنم..نمیتونم بی توجهیشو نسبت به خودم ببینم.. خصوصا که سبب، خودم باشم! 
گذشت ِ دو روز بدون اینکه حتی یک کلمه بین ما رد و بدل بشه..یا گذشت حتی یک شب بدون نگاهش..بدون خنده اش..بدون نوازشش..شوخی اش..بدون تماس دستش با دستای من.. منو تا مرز جنون میبره..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

142


ثمره اش میشه همین!
اینکه گلوم باد کنه و برم دکتر ببینم آنژین کردم و آقا دکتر مهربون هم شش تا آمپول 800 ناقابل تجویز کنه! که یکی رو صبح مورد عنایت قرار بدم یکی رو شب!
باور کن اگه میدونستم نتیجه ی روزی که داشتم تو حموم نوش جان گریه میکردم؛ به اینجا ختم میشه ؛ حتی یک قطره اشک هم نمیریختم! به خدا! :دی
دلم میخواد با این حالِ نزارم (نذار.نظار..نضار..!) به این گوش بدم...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

141


رفتم حمام و روی کاشی های سرد نشستم..زانو هام رو بغل گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و با تمام وجود گریه کردم..
من اما سبک نشدم ..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

147


از جمعه های آبکی که جز جلو بردن زمان به هیچ درد ِ دیگه ای نمیخورن متنفرم!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

تاریخ شمسی


من هنوز نتونستم تاریخ میلادی وبلاگم رو درست کنم!
زمانی که رو تاریخ وبلاگ سلمان کار میکردم وقتی تاریخش درست شد و تاریخ شمسی رو قالب نتیجه داد، خیلی خوشحال شدم چون فکر میکردم میتونم تاریخ قالب خودم رو هم به همون شکل ردیف کنم!
الان نزدیکبه سه قالبه که عوض کردم ولی هیچکدوم تاریخ شمسی رو قبول نمیکنه!
نمیدونم مشکل از کجاست! فکر میکنید میتونه ربطی به آدرس وبلاگ داشته باشه؟!!!!!!!! (دیگه جز این چیزی به ذهنم نمیرسه!)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

145


مامان اینا رفتن تهران.تقریبا یک ساعتی میشه که از پروازشون میگذره.هوا به شدت بارونیه و این منو نگران میکنه! کلاس داشتم و نتونستم همراهشون برم فرودگاه. وقتی برگشتم  خونه خالی بود..برخلاف خواست مامان که اصرار میکرد برم خونه ی مامان بزرگم؛ من نرفتم.. دوست دارم با خودم باشم.. اینطوری بهتره..
الان جلوی پنجره ایستادم و دارم به آسمون بارونی نگاه میکنم و ته دلم شور میزنه.. با هر رعد و برقی حس میکنم  رشته ای داره تو دلم پاره میشه! فکر میکنم تا فرود هواپیما فقط به آسمون خیره شم تا بلکه بتونم با نگاهم هواپیما رو سالم به مقصد برسونم! ! اینطور وقتا آدم حس میکنه اگه خودش شخصا تعقیب کننده ی ماجرا باشه؛ کارها بهتر انجام میشه ودیگه جایی برای نگرانی نیست!
چای ریختم. میخوام با یه شکلات تلخ بخورم و به هوای ابری فحش بدم!

بعدا نوشت: باهاشون تماس گرفتم..رسیدن. خیالم راحت شد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

144


اگر بدونین چه بارونی داره میباره..

نم نم..ریز ریز..آروم آروم..
از اونایی که دلت میخواد دستتو ببری بیرون پنجره تا حسش کنی..
میرم بیرون کمی قدم بزنم..(نمیدونم شاید هم برم دنبال "ن"  با هم بریم!)
پ.ن: اینروزها خوشحالیم بســـــــــــــــــــــی!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

نگاهت را مگیر از من..


امروز روز خوبی بود برای من؛ با اینکه هنوز گلوم درد میکنه و به سختی نفس میکشم!
کلاس نداشتم و خونه بودم. بیشتر تو اتاق خودم..احتیاج داشتم کمی با خودم خلوت کنم..
با پدرم آشتی کردیم.. هرچند امیدوار نبودم ولی بلاخره تونستم از دلش در بیارم..ناراحتش کرده بودم. بماند سر  ِ چی ولی این موضوع، ساختمان ِ روحی من رو نابود کرد..نتیجه اش هم، در احوالات دو روزه ام خلاصه شد..خیلی وقت بود که نگاه سرد و بی روحش رو ندیده بودم.. نگاهی که قدرت تکلم رو از من میگرفت. نگاهی که حاضر بودم تمام هستیم رو بدم ولی نبینم. باور کن همه چیز رو تو زندگی تحمل میکنم..هر سختی و ناملایمتی رو.. از پس خیلی چیز ها شاید بتونم بر بیام ولی قهر و ناراحتی پدرم رو نمیتونم تحمل کنم..نمیتونم بی توجهیشو نسبت به خودم ببینم.. خصوصا که سبب، خودم باشم! 
گذشت ِ دو روز بدون اینکه حتی یک کلمه بین ما رد و بدل بشه..یا گذشت حتی یک شب بدون نگاهش..بدون خنده اش..بدون نوازشش..شوخی اش..بدون تماس دستش با دستای من.. منو تا مرز جنون میبره..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

142


ثمره اش میشه همین!
اینکه گلوم باد کنه و برم دکتر ببینم آنژین کردم و آقا دکتر مهربون هم شش تا آمپول 800 ناقابل تجویز کنه! که یکی رو صبح مورد عنایت قرار بدم یکی رو شب!
باور کن اگه میدونستم نتیجه ی روزی که داشتم تو حموم نوش جان گریه میکردم؛ به اینجا ختم میشه ؛ حتی یک قطره اشک هم نمیریختم! به خدا! :دی
دلم میخواد با این حالِ نزارم (نذار.نظار..نضار..!) به این گوش بدم...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

141


رفتم حمام و روی کاشی های سرد نشستم..زانو هام رو بغل گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و با تمام وجود گریه کردم..
من اما سبک نشدم ..