۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

26

از همین جا اعلام میکنم..من با روزهای یکشنبه مشکل دارم!
با شبهاشم مشکل دارم!
کلا با روز و شبش مشکل دارم!
نصفه شبی گشنه هم هستم..!

پ.ن:من کلا جنبه ی رژیم نداشتم!

۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه

25

امروز از صبح خونه بودم. با اینکه هوا خیلی خوب بود و مناسب برای قدم زدن،بیرون نرفتم و همانند یک فرد با کمالات اتاقم رو مرتب کردم.(اصولا هیچ ربطی به خونه تکونی عید نداشت )..حدودای یک هم GEM tv فیلم قشنگی میداد به اسمage of innocence. دیدمش،خیلی خوشم اومد. فیلم جالبی بود .تقریبا هر روز همین ساعت این کانال فیلم میده که اکثرا جالب هستن..بعد از فیلم اومدم همانند همون فرد باکمالات ِ مذکور یکسری کارهای اعجاب انگیز انجام بدم..مثل سرخ کردن سیب زمینی که حین عملیات انگشتم رو سوزوندم و با یک عدد تاول مواجه شدم!چقدر حوصله ی ادم رو سر میبره،من حاضرم یک ماه تمام با کاتر، مقوا ماکت ببرم اونم به شکل هلال، ولی سیب زمینی سرخ نکنم!حداقل خوبیش این بود که تونستم قابلیت های خودم رو کشف کنم و یه برنامه ی طولانی مدت برای خودم و اهالی خونه بنویسم(به دلیل ماندگاری بیش از حد در خانه ی پدری!!)باشد که همگی سر افراز شیم !

پ.ن:داشتم فکر میکردم چی شده من امروز حوصلم سر نرفته!احتمالا موضوعی نبوده که بهش فکر کنم که به بن بست برسم که دوباره فکر کنم که دوباره گیج بشم یا یه چیزیم شده خبر ندارم!!

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

ولم کن!

یه حس خالی..یه حس پوچ..
گیر کردم..بین همه ی حس های موجود دنیا گیر کردم..دوست دارم با دستام محکم سرمو نگه دارم و فشار بدم شاید این درد لعنتی بخوابه..
گیر کردم..بین تمام حماقت های خودم..بین همه ی بی فکری های خودم..بین تمامی نفهمی های خودم..
چشام درد میکنه..سرم هم همینطور..
بیخود..همه ی هدف های بی خود!من اسطوره ی تمامی هدف های بی خودم..بی انتها..بی نتیجه..و ناقص ِ همه ی هدف های احتمالا با خود..!
یه علامت سوال گنده واسه خودم ..واسه تو...و باز بیخود!
تمامی حماقت های من فریاد خواهد زد برای همیشه...و همیشه با من خواهد بود
این وضعیت رو دوست ندارم..که مثل یه نقطه ساکن و بی حرکت باشم..که بشینم..که فقط نگاه کنم..که مثل یه برگ روی شاخه ی درخت بمونم که بادی بیاد و من برم پایین..نهایتا دوتا خش خش..،بشم اهنگ ملایم پاییزی و بعد همه هیچ..
گیر کردم..بین همه ی حس های نامفهوم خودم گیر کردم..!

پ.ن:مشترک مورد نظر در دسترس نیست..لطفا بعدا هم شماره گیری نفرمایید
پ.ن:دپ نیستم..میگم که نگی چرا دپی و اینا

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

23

اینروزها انگار
من بُعد مبهم ماجرایم...

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه

تراژدی تکراری

خیلی خستم..حوصله هم ندارم.امروز از صبح کلاس داشتم..واقعا خسته کننده بود..حس میکنم تمام انرژی مثبت منو میگیره.
با میم کلاس داشتیم..قد بلند ِ کچل با ریش پرفسوری!!خودت بقیشو محاسبه کن..صدای خیلی جذابی داره.از اونایی که هر لحظه باید جلوی چشمش باشی تا بهت نمره بده!به بعضی موارد هم زیاد حساسه.همین امروز یه ربع دیرتر رسیدم،تمام روز رو پیله کرده بود بهم که با گالیله نسبتی دارم که اینهمه ان تایمم!
با تمام اینها میتونم بگم خوب بود..بد نبود.
فردا هم صبح زود باید برم..واقعا لجم رو در میاره

میدونی بیشتر از همه، چی خستت میکنه؟نگاه های تکراری..رفتارهای تکراری..برخورد های تکراری..برخوردهایی که با تمام وجودت دوست داری تغییر کنه مهم نیست از طرف کی..فقط تغییر کنه..!

امروز برای ن امین بار گفتم"خواهش میکنم!!"یه صحنه ی فرمالیته..صحنه ای که بار ها و بارها دیدی..که احتمالا سال های نود و هفت خیلی مد بوده!
دختره با عجله در حالی که دستاش پر از وسایل و کاغذه..داره میره..در همین لحظه به یکی برخورد میکنه و..وسایلا پخش میشه و خم میشه جم کنه..پسره هم کمک میکنه و دختره بلند میشه که بره،برای چند لحظه نگاه ها به هم کلید میخوره دختره داره میره.. پسره صداش میکنه.. خانم..(اینجا یه موزیک ملایم مایل به احساسات هیجان انگیز در حال پخشه!)..میخواستم بگم..ممم..مدادتون موند!!!
هیچ وقت از این صحنه ها خوشم نیومده هرچند خوشت بیاد نیاد هم زیاد مهم نیست چون خلایق هر چه لایق!مسخره کنی سرت میاد..بهش بخندی هم باز سرت میاد(کلا یکین!)با این حال یه توصیه میکنم..احیانا مدادت،پاکنت،یا هر کوفتی که موند دست طرف،همون جا خودت برو ازش بگیر..اصلا مهم نیست که تو عجله داری و وقت نداری بگیری!برو بگیر که هر لحظه به خاطر همون،جلوی چشمت قرار نگیره که هر لحظه بگی خواهش میکنم طوری نبود، که هر لحظه نشی سوژه ی آماده(احیانا جهت خنده)!
توصیه نمیکنم اگه با همچین موردی روبه رو شدی نخندی..چون عمرا نمیتونی!

۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

اوج خلاقیت!

سلام بچه ها
چطورین؟

اینروزا شدیدا حس ِ کشیده شدن بهم دست داده..حس میکنم دارم کشیده میشم..یا کش میام! واقعا مزخرفه..
امروز صبح رفتیم ببینیم کلاسا تشکیل شده یا نه.یکیش تشکیل شد..بقیش بازی و سرگرمی!
بد نیست بدونید این ترم قراره من الهیات بخونم.اخر ِ این ترم یه ایت الله درسته تحویلتون میدم,اشنایی با قرآن،تفسیر موضوعی قرآن،اندیشه ی اسلامی...خلاصه که اجماعــــــــــــا" صلوات!!نپرسید ترم قبل چه غلطی میکردم که جدا" نمیدوونم!
صبح هم همین اشنایی تشکیل شد.فکر کن ساعت هشت صبح با چشای پف کرده بشینی سر کلاس قرآن!دورو برت و نگاه کنی ببینی همه خواب!استاد هم ازون وراج ها،که کل بحثو جمع کنی میشه روابط جنسی!من موندم روابط دختر و پسرو از کجای اشنایی با قرآن مجید در میارن.بعد از کلی حرف،استاد میگه..خانوما اقایون..ببینید..خواهشن به این موضوع دقت کنین..ببینید..مهمه..در طول این ترم.. هرکی تو کلاس من ازدواج کنه سه نمره بهش میدم!! خودت دیگه تصور کن اون لحظه چه صدایی میتونه از کلاس بلند شه!
نادیا که کلا خواب بود پاشده میگه..چی؟!..چیه؟!..کی؟!!.. ازدواج میکنه؟پاشو..پاشو بریم..ازدواج میدن!بریم نمره کنیم!خلاصه به حالت کاملا زیبا شاخک ها رفت بالا و کلا هرکی رو میدیدی یه لبخند ملیح واست میزد! بعد از رفتن استاد هم جمیعا قرار عقد و عروسی گذاشته شد و بسلامتی به به!!

بعد از اون کاملا بیکار بودیم حدودای یک بود که رفتیم بالا..دیدیم اووووووووه!!بیا ببین چه خبره!
اراذل(ما پسر های دانشگاه را اراذل مینامیم!)به طور مرموزی دور هم جمع شدن و اینور هم دوستان ما نشستن مشتاقانه دارن نگاهشون میکنن..جویای وضعیت شدیدم دیدیم..بلی..اراذل یه بازی جانانه ترتیب دادن.
بین خودشون قرار میذارن قرعه کشی میکنن نوبت هر کی میشه میره به اولین دختری که میاد بالا پیشنهاد میده!!!..گروه داوران هم انتخاب کرده بودن که تصمیم میگرفت!
تصور کن هر لحظه هر دختری میومد بالا. پسرا هم "منم" میزدن که ببینید چطوری میپیچونیم..ببینید ما چه میکنیم!سوووووووووووت!!جیییییییییییغ!!میدیدی یکی داره میاد که کل وجودش رو میگشتی همون یه چشمش معلوم بود..اخرشم مستقیم میرفت بسیج!یا مثلا طرف ترم یک بود اونم وروودی بهمن!!این موقع بود که داورای عزیز وارد عمل میشدن یکی اینور یکی اوونور برش میداشتن میذاشتن جلوی دختره!واقعا صحنه های جالبی بود..خیلی خندیدیم.

جا داره همین جا از پسرای نازنینمون تشکر کنم که اوقات خوبی رو برای ما فراهم کردن و از هر گونه عکس العملی در مقابل دختران دریغ نکردن!و ما دیدیم که چه کردن!به به!

وبدینگونه ما هر روز بیشتر از دیروز در طریق علم رهسپار میشویم!

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

دور دایره..


سلام

امروز کم حرف زدم . چون حوصله حرف زدن نداشتم . پس به ناچار به خیلی چیزها فکر کردم . موارد زیر نیمی از افکار پراکنده امروزه..

میدونی هر ادمی فقط میتونه مثل خودش باشه!وقتی میخوای تغییر کنی از یک نقطه حرکت میکنی...میری...میری...و وقتی دورو برت رو خوب نگاه میکنی میبینی مسیر تکاملت فقط یه دایره ی بسته بوده که اگر واقعا تغییر کرده باشی معنی اش اینه که یه جور دیگه به اطرافت نگاه کردی...همین! اما هیچ وقت هیچ کس نمیتونه مثل بقیه باشه.باید تمرین کنم وقتی عصبانی میشم سعی نکنم منم مثل بقیه باشم چون هیچ فایده ای نداره!

روزا عوض میشن..درست مثل ادم ها!!درست مثل ادم ها که یا عوض میشن یا عوضی

بعضی چیزها رو فقط می تونی توی ذهنت به خودت بگی ، حتی نمی تونی روی کاغذ بیاریش . پس بیخود سعی نکن همه حرفاتو بگی . فکرم نکن که باید به یه نفر بگی والا از سنگینی می میری. میبینی که من هنوز نمردم

شناخت ما،از دیدن و سنجیدن ِ رفتار آدم ها کامل می شه . می شه معیار سنجشتون رو،میزان موافقت طرفتون با خواسته هاتون در نظر نگیرید ؟ در عوض می تونید عکس العمل اون ها در شرایط مختلف رو ارزیابی کنید

وقتی غلیان احساساتتون رو با توجه به جایگاهتون کنترل نمی کنید چند تا برآیند داره : اول اینکه تبدیل به وظیفه می شه . دوم اینکه عادی می شه . سوم اینکه در مواردی توهم زاست . چهارم اینکه به نظر می رسه شما کوچک هستید.پنجم اینکه...باز بگم ؟

نوشته های کتاب ها رو در مورد مهربانی و عشق و صمیمیت و آزادی بیان و افکار باز و اراده و ظرفیت و احساسات و خلاصه همه چیزهایی که به این موارد مربوط می شه رو فقط باید بخونید ! باور نکنید!

ادم و حوا ناف داشتن؟کاملا جدی پرسیدم

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

26

از همین جا اعلام میکنم..من با روزهای یکشنبه مشکل دارم!
با شبهاشم مشکل دارم!
کلا با روز و شبش مشکل دارم!
نصفه شبی گشنه هم هستم..!

پ.ن:من کلا جنبه ی رژیم نداشتم!

۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه

25

امروز از صبح خونه بودم. با اینکه هوا خیلی خوب بود و مناسب برای قدم زدن،بیرون نرفتم و همانند یک فرد با کمالات اتاقم رو مرتب کردم.(اصولا هیچ ربطی به خونه تکونی عید نداشت )..حدودای یک هم GEM tv فیلم قشنگی میداد به اسمage of innocence. دیدمش،خیلی خوشم اومد. فیلم جالبی بود .تقریبا هر روز همین ساعت این کانال فیلم میده که اکثرا جالب هستن..بعد از فیلم اومدم همانند همون فرد باکمالات ِ مذکور یکسری کارهای اعجاب انگیز انجام بدم..مثل سرخ کردن سیب زمینی که حین عملیات انگشتم رو سوزوندم و با یک عدد تاول مواجه شدم!چقدر حوصله ی ادم رو سر میبره،من حاضرم یک ماه تمام با کاتر، مقوا ماکت ببرم اونم به شکل هلال، ولی سیب زمینی سرخ نکنم!حداقل خوبیش این بود که تونستم قابلیت های خودم رو کشف کنم و یه برنامه ی طولانی مدت برای خودم و اهالی خونه بنویسم(به دلیل ماندگاری بیش از حد در خانه ی پدری!!)باشد که همگی سر افراز شیم !

پ.ن:داشتم فکر میکردم چی شده من امروز حوصلم سر نرفته!احتمالا موضوعی نبوده که بهش فکر کنم که به بن بست برسم که دوباره فکر کنم که دوباره گیج بشم یا یه چیزیم شده خبر ندارم!!

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

ولم کن!

یه حس خالی..یه حس پوچ..
گیر کردم..بین همه ی حس های موجود دنیا گیر کردم..دوست دارم با دستام محکم سرمو نگه دارم و فشار بدم شاید این درد لعنتی بخوابه..
گیر کردم..بین تمام حماقت های خودم..بین همه ی بی فکری های خودم..بین تمامی نفهمی های خودم..
چشام درد میکنه..سرم هم همینطور..
بیخود..همه ی هدف های بی خود!من اسطوره ی تمامی هدف های بی خودم..بی انتها..بی نتیجه..و ناقص ِ همه ی هدف های احتمالا با خود..!
یه علامت سوال گنده واسه خودم ..واسه تو...و باز بیخود!
تمامی حماقت های من فریاد خواهد زد برای همیشه...و همیشه با من خواهد بود
این وضعیت رو دوست ندارم..که مثل یه نقطه ساکن و بی حرکت باشم..که بشینم..که فقط نگاه کنم..که مثل یه برگ روی شاخه ی درخت بمونم که بادی بیاد و من برم پایین..نهایتا دوتا خش خش..،بشم اهنگ ملایم پاییزی و بعد همه هیچ..
گیر کردم..بین همه ی حس های نامفهوم خودم گیر کردم..!

پ.ن:مشترک مورد نظر در دسترس نیست..لطفا بعدا هم شماره گیری نفرمایید
پ.ن:دپ نیستم..میگم که نگی چرا دپی و اینا

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

23

اینروزها انگار
من بُعد مبهم ماجرایم...

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه

تراژدی تکراری

خیلی خستم..حوصله هم ندارم.امروز از صبح کلاس داشتم..واقعا خسته کننده بود..حس میکنم تمام انرژی مثبت منو میگیره.
با میم کلاس داشتیم..قد بلند ِ کچل با ریش پرفسوری!!خودت بقیشو محاسبه کن..صدای خیلی جذابی داره.از اونایی که هر لحظه باید جلوی چشمش باشی تا بهت نمره بده!به بعضی موارد هم زیاد حساسه.همین امروز یه ربع دیرتر رسیدم،تمام روز رو پیله کرده بود بهم که با گالیله نسبتی دارم که اینهمه ان تایمم!
با تمام اینها میتونم بگم خوب بود..بد نبود.
فردا هم صبح زود باید برم..واقعا لجم رو در میاره

میدونی بیشتر از همه، چی خستت میکنه؟نگاه های تکراری..رفتارهای تکراری..برخورد های تکراری..برخوردهایی که با تمام وجودت دوست داری تغییر کنه مهم نیست از طرف کی..فقط تغییر کنه..!

امروز برای ن امین بار گفتم"خواهش میکنم!!"یه صحنه ی فرمالیته..صحنه ای که بار ها و بارها دیدی..که احتمالا سال های نود و هفت خیلی مد بوده!
دختره با عجله در حالی که دستاش پر از وسایل و کاغذه..داره میره..در همین لحظه به یکی برخورد میکنه و..وسایلا پخش میشه و خم میشه جم کنه..پسره هم کمک میکنه و دختره بلند میشه که بره،برای چند لحظه نگاه ها به هم کلید میخوره دختره داره میره.. پسره صداش میکنه.. خانم..(اینجا یه موزیک ملایم مایل به احساسات هیجان انگیز در حال پخشه!)..میخواستم بگم..ممم..مدادتون موند!!!
هیچ وقت از این صحنه ها خوشم نیومده هرچند خوشت بیاد نیاد هم زیاد مهم نیست چون خلایق هر چه لایق!مسخره کنی سرت میاد..بهش بخندی هم باز سرت میاد(کلا یکین!)با این حال یه توصیه میکنم..احیانا مدادت،پاکنت،یا هر کوفتی که موند دست طرف،همون جا خودت برو ازش بگیر..اصلا مهم نیست که تو عجله داری و وقت نداری بگیری!برو بگیر که هر لحظه به خاطر همون،جلوی چشمت قرار نگیره که هر لحظه بگی خواهش میکنم طوری نبود، که هر لحظه نشی سوژه ی آماده(احیانا جهت خنده)!
توصیه نمیکنم اگه با همچین موردی روبه رو شدی نخندی..چون عمرا نمیتونی!

۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

اوج خلاقیت!

سلام بچه ها
چطورین؟

اینروزا شدیدا حس ِ کشیده شدن بهم دست داده..حس میکنم دارم کشیده میشم..یا کش میام! واقعا مزخرفه..
امروز صبح رفتیم ببینیم کلاسا تشکیل شده یا نه.یکیش تشکیل شد..بقیش بازی و سرگرمی!
بد نیست بدونید این ترم قراره من الهیات بخونم.اخر ِ این ترم یه ایت الله درسته تحویلتون میدم,اشنایی با قرآن،تفسیر موضوعی قرآن،اندیشه ی اسلامی...خلاصه که اجماعــــــــــــا" صلوات!!نپرسید ترم قبل چه غلطی میکردم که جدا" نمیدوونم!
صبح هم همین اشنایی تشکیل شد.فکر کن ساعت هشت صبح با چشای پف کرده بشینی سر کلاس قرآن!دورو برت و نگاه کنی ببینی همه خواب!استاد هم ازون وراج ها،که کل بحثو جمع کنی میشه روابط جنسی!من موندم روابط دختر و پسرو از کجای اشنایی با قرآن مجید در میارن.بعد از کلی حرف،استاد میگه..خانوما اقایون..ببینید..خواهشن به این موضوع دقت کنین..ببینید..مهمه..در طول این ترم.. هرکی تو کلاس من ازدواج کنه سه نمره بهش میدم!! خودت دیگه تصور کن اون لحظه چه صدایی میتونه از کلاس بلند شه!
نادیا که کلا خواب بود پاشده میگه..چی؟!..چیه؟!..کی؟!!.. ازدواج میکنه؟پاشو..پاشو بریم..ازدواج میدن!بریم نمره کنیم!خلاصه به حالت کاملا زیبا شاخک ها رفت بالا و کلا هرکی رو میدیدی یه لبخند ملیح واست میزد! بعد از رفتن استاد هم جمیعا قرار عقد و عروسی گذاشته شد و بسلامتی به به!!

بعد از اون کاملا بیکار بودیم حدودای یک بود که رفتیم بالا..دیدیم اووووووووه!!بیا ببین چه خبره!
اراذل(ما پسر های دانشگاه را اراذل مینامیم!)به طور مرموزی دور هم جمع شدن و اینور هم دوستان ما نشستن مشتاقانه دارن نگاهشون میکنن..جویای وضعیت شدیدم دیدیم..بلی..اراذل یه بازی جانانه ترتیب دادن.
بین خودشون قرار میذارن قرعه کشی میکنن نوبت هر کی میشه میره به اولین دختری که میاد بالا پیشنهاد میده!!!..گروه داوران هم انتخاب کرده بودن که تصمیم میگرفت!
تصور کن هر لحظه هر دختری میومد بالا. پسرا هم "منم" میزدن که ببینید چطوری میپیچونیم..ببینید ما چه میکنیم!سوووووووووووت!!جیییییییییییغ!!میدیدی یکی داره میاد که کل وجودش رو میگشتی همون یه چشمش معلوم بود..اخرشم مستقیم میرفت بسیج!یا مثلا طرف ترم یک بود اونم وروودی بهمن!!این موقع بود که داورای عزیز وارد عمل میشدن یکی اینور یکی اوونور برش میداشتن میذاشتن جلوی دختره!واقعا صحنه های جالبی بود..خیلی خندیدیم.

جا داره همین جا از پسرای نازنینمون تشکر کنم که اوقات خوبی رو برای ما فراهم کردن و از هر گونه عکس العملی در مقابل دختران دریغ نکردن!و ما دیدیم که چه کردن!به به!

وبدینگونه ما هر روز بیشتر از دیروز در طریق علم رهسپار میشویم!

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

دور دایره..


سلام

امروز کم حرف زدم . چون حوصله حرف زدن نداشتم . پس به ناچار به خیلی چیزها فکر کردم . موارد زیر نیمی از افکار پراکنده امروزه..

میدونی هر ادمی فقط میتونه مثل خودش باشه!وقتی میخوای تغییر کنی از یک نقطه حرکت میکنی...میری...میری...و وقتی دورو برت رو خوب نگاه میکنی میبینی مسیر تکاملت فقط یه دایره ی بسته بوده که اگر واقعا تغییر کرده باشی معنی اش اینه که یه جور دیگه به اطرافت نگاه کردی...همین! اما هیچ وقت هیچ کس نمیتونه مثل بقیه باشه.باید تمرین کنم وقتی عصبانی میشم سعی نکنم منم مثل بقیه باشم چون هیچ فایده ای نداره!

روزا عوض میشن..درست مثل ادم ها!!درست مثل ادم ها که یا عوض میشن یا عوضی

بعضی چیزها رو فقط می تونی توی ذهنت به خودت بگی ، حتی نمی تونی روی کاغذ بیاریش . پس بیخود سعی نکن همه حرفاتو بگی . فکرم نکن که باید به یه نفر بگی والا از سنگینی می میری. میبینی که من هنوز نمردم

شناخت ما،از دیدن و سنجیدن ِ رفتار آدم ها کامل می شه . می شه معیار سنجشتون رو،میزان موافقت طرفتون با خواسته هاتون در نظر نگیرید ؟ در عوض می تونید عکس العمل اون ها در شرایط مختلف رو ارزیابی کنید

وقتی غلیان احساساتتون رو با توجه به جایگاهتون کنترل نمی کنید چند تا برآیند داره : اول اینکه تبدیل به وظیفه می شه . دوم اینکه عادی می شه . سوم اینکه در مواردی توهم زاست . چهارم اینکه به نظر می رسه شما کوچک هستید.پنجم اینکه...باز بگم ؟

نوشته های کتاب ها رو در مورد مهربانی و عشق و صمیمیت و آزادی بیان و افکار باز و اراده و ظرفیت و احساسات و خلاصه همه چیزهایی که به این موارد مربوط می شه رو فقط باید بخونید ! باور نکنید!

ادم و حوا ناف داشتن؟کاملا جدی پرسیدم