۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه


جای شما خالی امروز یک آرامش عمیقی تمام وجود منو گرفته بود! درست از همون آرامش هایی که مدتها بود دنبالش میگشتم! هر از گاهی هم برای اینکه این حس ِ درونیم رو غافلگیر کنم عمدا" به چیزی که وقتی بهش فکر میکنم استرس میگیرم بیشتر فکر میکردم ببینم چی میشه ولی خوشبختانه بی اثر بود!.. یعنی به مثال یک گوسفند ِ مدرن سرشو انداخته بود پایین واسه خودش چرخ میزد!  یه لبخند ِ ژکونتی هم در منتهی الیه راست صورتم به چشم میخورد که شخصا" مایه ی حیرت شده بود! خلاصه کلی کیفور و مشعوف شدم وقتی دیدم آثار این احوالات هنوز هم در من پیدا میشه!
یه چیزی شبیه اینکه تو یک جزیره ی دور افتاده روی یه تکه چوب روی آب شناور باشی...

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

127


هیچی ندارم بگم! باور کن! همینجوری ساکت و آرومم...!
فقط چیزی که چند روزه ذهنمو مشغول کرده همینه:  آدم برای رسیدن به هدفش باید موانع رو از سر راهش برداره! همشو! حتی اگر  عاشق و وابسته ی مانعش باشه!

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

126


وقتی میبینی بعضی چیزا تو مسیر خودش نیست یعنی دیگه نیست! یعنی ولش کن! یعنی باهاش کلنجار نرو! خودتم خفه نکن! نیست دیگه.. نیست!
 نو اِنی اعصاب!

2008/12/17

خدایا!
این حس ِ ششم منو ازم نگیر که هرچی میکِشم از همین حس ششممه!!!

2008/12/17

در حسرت یک جرعه!


یه عادت بدی که من دارم اینه که در اوج خستگی و  کوفتگی؛ تنبلی رو به هر چیزی ترجیح میدم! دیگه برام فرقی نمیکنه چی خوبه چی بده! چی مفیده چی مضره و ..!
عصر وقتی رسیدم خونه طبق عادت همیشگی رفتم یه استکان چایی ریختم و گذاشتم تو ماکروویو! معمولا" اینجور وقتا میذارم یه 45 ثانیه اون تو بچرخه تا قابل خوردن (نوشیدن!) شه!  امروز هم همین کار رو کردم! تایمش رو تنظیم کردم و درش رو بستم! روشن کردن ماکروویو همانا منفجر شدن بمب همانا!!! یک لحظه حس کردم افتادم وسط جنگ جهانی چهارم! برگشتم دیدم چیزی تو ماکرو معلوم نیست! با سلام و صلوات درش و باز کردم دیدم به به! همه چی هست جز استکان! سطح سینی همه آبکی و پر ِ خورده شیشه! فقط یه تیکه جسم ِ مشبک به عنوان غنایم جنگی از دوردستها دیده میشد! تازه یادم افتاد که پایه ی فلزیه استکانو برنداشتم! دیگه خودت فکرشو بکن چه اوضاعی بود.. !
از اونجایی که اهل خونه نیستن همونجوری گذاشتم بمونه تا بعدا برم وضعیت رو درست کنم ولی به قدری خسته ام که حاضرم یه استکانه دیگه رو تو همون شرایط بذارم توش تا بلکه به رستگاری مجدد برسم!
پ.ن:جدیدا" دلم میخواد برم شخصا" به ایشون پیشنهاد بدم! اینروزها عجیب منو درک میکنه!

2008/12/17

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

...!

هه!
میدونی آخر این بازی چی شد؟!
بذار بگم!..هیچی نشد! من موندم و خودمو تویی که از اولش هم وجود نداشتی!

2008/12/17

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

شما شبیه کدام سیاستمدار هستید؟!


امروز داشتم وبلاگ انی دالتون رو میخوندم که اینو دیدم!
خوشم اومد خواستم تست بدم بینم نتیجه اش چیه!
اینم نتیجه اش!! :دی



روحت شاد مرد!


۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه


جای شما خالی امروز یک آرامش عمیقی تمام وجود منو گرفته بود! درست از همون آرامش هایی که مدتها بود دنبالش میگشتم! هر از گاهی هم برای اینکه این حس ِ درونیم رو غافلگیر کنم عمدا" به چیزی که وقتی بهش فکر میکنم استرس میگیرم بیشتر فکر میکردم ببینم چی میشه ولی خوشبختانه بی اثر بود!.. یعنی به مثال یک گوسفند ِ مدرن سرشو انداخته بود پایین واسه خودش چرخ میزد!  یه لبخند ِ ژکونتی هم در منتهی الیه راست صورتم به چشم میخورد که شخصا" مایه ی حیرت شده بود! خلاصه کلی کیفور و مشعوف شدم وقتی دیدم آثار این احوالات هنوز هم در من پیدا میشه!
یه چیزی شبیه اینکه تو یک جزیره ی دور افتاده روی یه تکه چوب روی آب شناور باشی...

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

127


هیچی ندارم بگم! باور کن! همینجوری ساکت و آرومم...!
فقط چیزی که چند روزه ذهنمو مشغول کرده همینه:  آدم برای رسیدن به هدفش باید موانع رو از سر راهش برداره! همشو! حتی اگر  عاشق و وابسته ی مانعش باشه!

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

126


وقتی میبینی بعضی چیزا تو مسیر خودش نیست یعنی دیگه نیست! یعنی ولش کن! یعنی باهاش کلنجار نرو! خودتم خفه نکن! نیست دیگه.. نیست!
 نو اِنی اعصاب!

2008/12/17

خدایا!
این حس ِ ششم منو ازم نگیر که هرچی میکِشم از همین حس ششممه!!!

2008/12/17

در حسرت یک جرعه!


یه عادت بدی که من دارم اینه که در اوج خستگی و  کوفتگی؛ تنبلی رو به هر چیزی ترجیح میدم! دیگه برام فرقی نمیکنه چی خوبه چی بده! چی مفیده چی مضره و ..!
عصر وقتی رسیدم خونه طبق عادت همیشگی رفتم یه استکان چایی ریختم و گذاشتم تو ماکروویو! معمولا" اینجور وقتا میذارم یه 45 ثانیه اون تو بچرخه تا قابل خوردن (نوشیدن!) شه!  امروز هم همین کار رو کردم! تایمش رو تنظیم کردم و درش رو بستم! روشن کردن ماکروویو همانا منفجر شدن بمب همانا!!! یک لحظه حس کردم افتادم وسط جنگ جهانی چهارم! برگشتم دیدم چیزی تو ماکرو معلوم نیست! با سلام و صلوات درش و باز کردم دیدم به به! همه چی هست جز استکان! سطح سینی همه آبکی و پر ِ خورده شیشه! فقط یه تیکه جسم ِ مشبک به عنوان غنایم جنگی از دوردستها دیده میشد! تازه یادم افتاد که پایه ی فلزیه استکانو برنداشتم! دیگه خودت فکرشو بکن چه اوضاعی بود.. !
از اونجایی که اهل خونه نیستن همونجوری گذاشتم بمونه تا بعدا برم وضعیت رو درست کنم ولی به قدری خسته ام که حاضرم یه استکانه دیگه رو تو همون شرایط بذارم توش تا بلکه به رستگاری مجدد برسم!
پ.ن:جدیدا" دلم میخواد برم شخصا" به ایشون پیشنهاد بدم! اینروزها عجیب منو درک میکنه!

2008/12/17

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

...!

هه!
میدونی آخر این بازی چی شد؟!
بذار بگم!..هیچی نشد! من موندم و خودمو تویی که از اولش هم وجود نداشتی!

2008/12/17

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

شما شبیه کدام سیاستمدار هستید؟!


امروز داشتم وبلاگ انی دالتون رو میخوندم که اینو دیدم!
خوشم اومد خواستم تست بدم بینم نتیجه اش چیه!
اینم نتیجه اش!! :دی



روحت شاد مرد!