۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

145


مامان اینا رفتن تهران.تقریبا یک ساعتی میشه که از پروازشون میگذره.هوا به شدت بارونیه و این منو نگران میکنه! کلاس داشتم و نتونستم همراهشون برم فرودگاه. وقتی برگشتم  خونه خالی بود..برخلاف خواست مامان که اصرار میکرد برم خونه ی مامان بزرگم؛ من نرفتم.. دوست دارم با خودم باشم.. اینطوری بهتره..
الان جلوی پنجره ایستادم و دارم به آسمون بارونی نگاه میکنم و ته دلم شور میزنه.. با هر رعد و برقی حس میکنم  رشته ای داره تو دلم پاره میشه! فکر میکنم تا فرود هواپیما فقط به آسمون خیره شم تا بلکه بتونم با نگاهم هواپیما رو سالم به مقصد برسونم! ! اینطور وقتا آدم حس میکنه اگه خودش شخصا تعقیب کننده ی ماجرا باشه؛ کارها بهتر انجام میشه ودیگه جایی برای نگرانی نیست!
چای ریختم. میخوام با یه شکلات تلخ بخورم و به هوای ابری فحش بدم!

بعدا نوشت: باهاشون تماس گرفتم..رسیدن. خیالم راحت شد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

144


اگر بدونین چه بارونی داره میباره..

نم نم..ریز ریز..آروم آروم..
از اونایی که دلت میخواد دستتو ببری بیرون پنجره تا حسش کنی..
میرم بیرون کمی قدم بزنم..(نمیدونم شاید هم برم دنبال "ن"  با هم بریم!)
پ.ن: اینروزها خوشحالیم بســـــــــــــــــــــی!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

نگاهت را مگیر از من..


امروز روز خوبی بود برای من؛ با اینکه هنوز گلوم درد میکنه و به سختی نفس میکشم!
کلاس نداشتم و خونه بودم. بیشتر تو اتاق خودم..احتیاج داشتم کمی با خودم خلوت کنم..
با پدرم آشتی کردیم.. هرچند امیدوار نبودم ولی بلاخره تونستم از دلش در بیارم..ناراحتش کرده بودم. بماند سر  ِ چی ولی این موضوع، ساختمان ِ روحی من رو نابود کرد..نتیجه اش هم، در احوالات دو روزه ام خلاصه شد..خیلی وقت بود که نگاه سرد و بی روحش رو ندیده بودم.. نگاهی که قدرت تکلم رو از من میگرفت. نگاهی که حاضر بودم تمام هستیم رو بدم ولی نبینم. باور کن همه چیز رو تو زندگی تحمل میکنم..هر سختی و ناملایمتی رو.. از پس خیلی چیز ها شاید بتونم بر بیام ولی قهر و ناراحتی پدرم رو نمیتونم تحمل کنم..نمیتونم بی توجهیشو نسبت به خودم ببینم.. خصوصا که سبب، خودم باشم! 
گذشت ِ دو روز بدون اینکه حتی یک کلمه بین ما رد و بدل بشه..یا گذشت حتی یک شب بدون نگاهش..بدون خنده اش..بدون نوازشش..شوخی اش..بدون تماس دستش با دستای من.. منو تا مرز جنون میبره..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

142


ثمره اش میشه همین!
اینکه گلوم باد کنه و برم دکتر ببینم آنژین کردم و آقا دکتر مهربون هم شش تا آمپول 800 ناقابل تجویز کنه! که یکی رو صبح مورد عنایت قرار بدم یکی رو شب!
باور کن اگه میدونستم نتیجه ی روزی که داشتم تو حموم نوش جان گریه میکردم؛ به اینجا ختم میشه ؛ حتی یک قطره اشک هم نمیریختم! به خدا! :دی
دلم میخواد با این حالِ نزارم (نذار.نظار..نضار..!) به این گوش بدم...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

141


رفتم حمام و روی کاشی های سرد نشستم..زانو هام رو بغل گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و با تمام وجود گریه کردم..
من اما سبک نشدم ..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

iTunes


الان داشتم تنظیمات سافاری رو درست میکردم که با یه مشکل مواجه شدم!
از بچه ها کسی میدونه چطوری میشه iTunes   رو، روی سافاری نصب کرد؟
دانلود رو میزنم ولی نمیشه..درواقع دانلود نمیکنه! میخواستم بدونم سافاری مثل فایر فاکس این امکان iTunes رو داره؟ اگه داره چطوری میتونم رو سافاری نصبش کنم؟

راستی این قالب وبلاگم رو خیلی دوست دارم! فک کنم از بین قالبهایی که قبلا" امتحان کردم؛ تنها قالبی بوده که با اکثر browser ها جوره.. جالبه که وقتی browser قدیمیه قالب آلارم میده که جدیدش رو نصب کن!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

هی..با تواَم..


خیلی خسته ام..
قرار بود صبح زود بریم دانشگاه کارای عقب افتاده رو تموم کنیم که با مشکلی که برای من پیش اومد برنامه ها به هم خورد.. دو تا از بچه ها بیرون کلاس داشتن و قرار بود که زود تموم کنن برن دانشگاه ــ چون فقط دو ساعت وقت داشتیم تا همه چی رو تکمیل و آماده تحویل استاد بدیم ــ منم قرار بود برم یه سری پوستی و جزوه و اینچیزا رو از یکی از بچه ها بگیرم ببرم دانشگاه تا روشون کار کنیم که زد یه برنامه ی ناخواسته برام پیش اومد و اون دو تا اونجا معطل شدن..منم اینور..!.. خلاصه با یک اوضاعی رفتم ..
اونجا هم اول با یکم سنگینی ِ نگاه و بی تفاوتی مواجه شدم.. بعد همه چی به سرعت برق و باد فراموش شد..! میدونی دل آدم از چی میگیره؟ از اینکه اطرافیان همیشه یه انتظار مضاعف از آدم دارن.اینکه همیشه فک میکنن همه چی باید طبق برنامه ی از پیش تعیین شده جلو بره و هیچی نمیتونه مانع اش بشه! وقتی برنامه ای پیش میاد که اون برنامه رو از روند خودش جدا میکنه، عکس العمل بقیه نسبت به قضیه سخت و سنگین میشه! اصلا نمیتونن یا نمیخوان که خودشون رو جای اون فرد بذارن تا حداقل فک کنن ببینن اگه خودشون تو اون موقعیت بودن چه میکردن! انتظار داشتم همونطوری که من دیگران رو تو یه همچین شرایطی درک میکنم؛ حداقل همینکارو با من میکردن! همه تو شرایط ِ راحت و ساده، آماده ی درک کردن و .. هستند! ولی وقتی موضوع یکم پیچیده و اعصاب خرد کن میشه، گریز میزنن! صبح به این نتیجه رسیدم که همیشه من با اینا ساختم! من با شرایطشون تا کردم و دم نزدم! من بودم که با هر سازشون رقصیدم! امروز که خودم احتیاج به این درک داشتم تنهای تنها موندم! ..
اتفاق خاصی هم بعدش نیفتاد.. همونطوری که صبحش با نوشین داشتیم سر همین قضیه به شدت جر و بحث میکردیم، عصر موقع برگشتن آلوچه دهن هم میذاشتیم! همه چی خیلی زود تمام شد و گذشت و با خنده و شوخی و مسخره بازی به آخر رسید... ولی با وجود تمامی خنده ها، سنگینی ِ حسی که دلم رو گرفته هنوزم ولم نمیکنه! اینکه آدم تو لحظه هایی از زندگیش خودش رو تنها و مستاصل میبینه و حس میکنه که با نهایت تار و پود ِ وجودش داره داد میزنه ولی حتی صداش به جایی نمیرسه ، خیلی درد داره ..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

145


مامان اینا رفتن تهران.تقریبا یک ساعتی میشه که از پروازشون میگذره.هوا به شدت بارونیه و این منو نگران میکنه! کلاس داشتم و نتونستم همراهشون برم فرودگاه. وقتی برگشتم  خونه خالی بود..برخلاف خواست مامان که اصرار میکرد برم خونه ی مامان بزرگم؛ من نرفتم.. دوست دارم با خودم باشم.. اینطوری بهتره..
الان جلوی پنجره ایستادم و دارم به آسمون بارونی نگاه میکنم و ته دلم شور میزنه.. با هر رعد و برقی حس میکنم  رشته ای داره تو دلم پاره میشه! فکر میکنم تا فرود هواپیما فقط به آسمون خیره شم تا بلکه بتونم با نگاهم هواپیما رو سالم به مقصد برسونم! ! اینطور وقتا آدم حس میکنه اگه خودش شخصا تعقیب کننده ی ماجرا باشه؛ کارها بهتر انجام میشه ودیگه جایی برای نگرانی نیست!
چای ریختم. میخوام با یه شکلات تلخ بخورم و به هوای ابری فحش بدم!

بعدا نوشت: باهاشون تماس گرفتم..رسیدن. خیالم راحت شد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

144


اگر بدونین چه بارونی داره میباره..

نم نم..ریز ریز..آروم آروم..
از اونایی که دلت میخواد دستتو ببری بیرون پنجره تا حسش کنی..
میرم بیرون کمی قدم بزنم..(نمیدونم شاید هم برم دنبال "ن"  با هم بریم!)
پ.ن: اینروزها خوشحالیم بســـــــــــــــــــــی!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

نگاهت را مگیر از من..


امروز روز خوبی بود برای من؛ با اینکه هنوز گلوم درد میکنه و به سختی نفس میکشم!
کلاس نداشتم و خونه بودم. بیشتر تو اتاق خودم..احتیاج داشتم کمی با خودم خلوت کنم..
با پدرم آشتی کردیم.. هرچند امیدوار نبودم ولی بلاخره تونستم از دلش در بیارم..ناراحتش کرده بودم. بماند سر  ِ چی ولی این موضوع، ساختمان ِ روحی من رو نابود کرد..نتیجه اش هم، در احوالات دو روزه ام خلاصه شد..خیلی وقت بود که نگاه سرد و بی روحش رو ندیده بودم.. نگاهی که قدرت تکلم رو از من میگرفت. نگاهی که حاضر بودم تمام هستیم رو بدم ولی نبینم. باور کن همه چیز رو تو زندگی تحمل میکنم..هر سختی و ناملایمتی رو.. از پس خیلی چیز ها شاید بتونم بر بیام ولی قهر و ناراحتی پدرم رو نمیتونم تحمل کنم..نمیتونم بی توجهیشو نسبت به خودم ببینم.. خصوصا که سبب، خودم باشم! 
گذشت ِ دو روز بدون اینکه حتی یک کلمه بین ما رد و بدل بشه..یا گذشت حتی یک شب بدون نگاهش..بدون خنده اش..بدون نوازشش..شوخی اش..بدون تماس دستش با دستای من.. منو تا مرز جنون میبره..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

142


ثمره اش میشه همین!
اینکه گلوم باد کنه و برم دکتر ببینم آنژین کردم و آقا دکتر مهربون هم شش تا آمپول 800 ناقابل تجویز کنه! که یکی رو صبح مورد عنایت قرار بدم یکی رو شب!
باور کن اگه میدونستم نتیجه ی روزی که داشتم تو حموم نوش جان گریه میکردم؛ به اینجا ختم میشه ؛ حتی یک قطره اشک هم نمیریختم! به خدا! :دی
دلم میخواد با این حالِ نزارم (نذار.نظار..نضار..!) به این گوش بدم...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

141


رفتم حمام و روی کاشی های سرد نشستم..زانو هام رو بغل گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و با تمام وجود گریه کردم..
من اما سبک نشدم ..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

iTunes


الان داشتم تنظیمات سافاری رو درست میکردم که با یه مشکل مواجه شدم!
از بچه ها کسی میدونه چطوری میشه iTunes   رو، روی سافاری نصب کرد؟
دانلود رو میزنم ولی نمیشه..درواقع دانلود نمیکنه! میخواستم بدونم سافاری مثل فایر فاکس این امکان iTunes رو داره؟ اگه داره چطوری میتونم رو سافاری نصبش کنم؟

راستی این قالب وبلاگم رو خیلی دوست دارم! فک کنم از بین قالبهایی که قبلا" امتحان کردم؛ تنها قالبی بوده که با اکثر browser ها جوره.. جالبه که وقتی browser قدیمیه قالب آلارم میده که جدیدش رو نصب کن!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

هی..با تواَم..


خیلی خسته ام..
قرار بود صبح زود بریم دانشگاه کارای عقب افتاده رو تموم کنیم که با مشکلی که برای من پیش اومد برنامه ها به هم خورد.. دو تا از بچه ها بیرون کلاس داشتن و قرار بود که زود تموم کنن برن دانشگاه ــ چون فقط دو ساعت وقت داشتیم تا همه چی رو تکمیل و آماده تحویل استاد بدیم ــ منم قرار بود برم یه سری پوستی و جزوه و اینچیزا رو از یکی از بچه ها بگیرم ببرم دانشگاه تا روشون کار کنیم که زد یه برنامه ی ناخواسته برام پیش اومد و اون دو تا اونجا معطل شدن..منم اینور..!.. خلاصه با یک اوضاعی رفتم ..
اونجا هم اول با یکم سنگینی ِ نگاه و بی تفاوتی مواجه شدم.. بعد همه چی به سرعت برق و باد فراموش شد..! میدونی دل آدم از چی میگیره؟ از اینکه اطرافیان همیشه یه انتظار مضاعف از آدم دارن.اینکه همیشه فک میکنن همه چی باید طبق برنامه ی از پیش تعیین شده جلو بره و هیچی نمیتونه مانع اش بشه! وقتی برنامه ای پیش میاد که اون برنامه رو از روند خودش جدا میکنه، عکس العمل بقیه نسبت به قضیه سخت و سنگین میشه! اصلا نمیتونن یا نمیخوان که خودشون رو جای اون فرد بذارن تا حداقل فک کنن ببینن اگه خودشون تو اون موقعیت بودن چه میکردن! انتظار داشتم همونطوری که من دیگران رو تو یه همچین شرایطی درک میکنم؛ حداقل همینکارو با من میکردن! همه تو شرایط ِ راحت و ساده، آماده ی درک کردن و .. هستند! ولی وقتی موضوع یکم پیچیده و اعصاب خرد کن میشه، گریز میزنن! صبح به این نتیجه رسیدم که همیشه من با اینا ساختم! من با شرایطشون تا کردم و دم نزدم! من بودم که با هر سازشون رقصیدم! امروز که خودم احتیاج به این درک داشتم تنهای تنها موندم! ..
اتفاق خاصی هم بعدش نیفتاد.. همونطوری که صبحش با نوشین داشتیم سر همین قضیه به شدت جر و بحث میکردیم، عصر موقع برگشتن آلوچه دهن هم میذاشتیم! همه چی خیلی زود تمام شد و گذشت و با خنده و شوخی و مسخره بازی به آخر رسید... ولی با وجود تمامی خنده ها، سنگینی ِ حسی که دلم رو گرفته هنوزم ولم نمیکنه! اینکه آدم تو لحظه هایی از زندگیش خودش رو تنها و مستاصل میبینه و حس میکنه که با نهایت تار و پود ِ وجودش داره داد میزنه ولی حتی صداش به جایی نمیرسه ، خیلی درد داره ..