۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

141


رفتم حمام و روی کاشی های سرد نشستم..زانو هام رو بغل گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و با تمام وجود گریه کردم..
من اما سبک نشدم ..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

iTunes


الان داشتم تنظیمات سافاری رو درست میکردم که با یه مشکل مواجه شدم!
از بچه ها کسی میدونه چطوری میشه iTunes   رو، روی سافاری نصب کرد؟
دانلود رو میزنم ولی نمیشه..درواقع دانلود نمیکنه! میخواستم بدونم سافاری مثل فایر فاکس این امکان iTunes رو داره؟ اگه داره چطوری میتونم رو سافاری نصبش کنم؟

راستی این قالب وبلاگم رو خیلی دوست دارم! فک کنم از بین قالبهایی که قبلا" امتحان کردم؛ تنها قالبی بوده که با اکثر browser ها جوره.. جالبه که وقتی browser قدیمیه قالب آلارم میده که جدیدش رو نصب کن!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

هی..با تواَم..


خیلی خسته ام..
قرار بود صبح زود بریم دانشگاه کارای عقب افتاده رو تموم کنیم که با مشکلی که برای من پیش اومد برنامه ها به هم خورد.. دو تا از بچه ها بیرون کلاس داشتن و قرار بود که زود تموم کنن برن دانشگاه ــ چون فقط دو ساعت وقت داشتیم تا همه چی رو تکمیل و آماده تحویل استاد بدیم ــ منم قرار بود برم یه سری پوستی و جزوه و اینچیزا رو از یکی از بچه ها بگیرم ببرم دانشگاه تا روشون کار کنیم که زد یه برنامه ی ناخواسته برام پیش اومد و اون دو تا اونجا معطل شدن..منم اینور..!.. خلاصه با یک اوضاعی رفتم ..
اونجا هم اول با یکم سنگینی ِ نگاه و بی تفاوتی مواجه شدم.. بعد همه چی به سرعت برق و باد فراموش شد..! میدونی دل آدم از چی میگیره؟ از اینکه اطرافیان همیشه یه انتظار مضاعف از آدم دارن.اینکه همیشه فک میکنن همه چی باید طبق برنامه ی از پیش تعیین شده جلو بره و هیچی نمیتونه مانع اش بشه! وقتی برنامه ای پیش میاد که اون برنامه رو از روند خودش جدا میکنه، عکس العمل بقیه نسبت به قضیه سخت و سنگین میشه! اصلا نمیتونن یا نمیخوان که خودشون رو جای اون فرد بذارن تا حداقل فک کنن ببینن اگه خودشون تو اون موقعیت بودن چه میکردن! انتظار داشتم همونطوری که من دیگران رو تو یه همچین شرایطی درک میکنم؛ حداقل همینکارو با من میکردن! همه تو شرایط ِ راحت و ساده، آماده ی درک کردن و .. هستند! ولی وقتی موضوع یکم پیچیده و اعصاب خرد کن میشه، گریز میزنن! صبح به این نتیجه رسیدم که همیشه من با اینا ساختم! من با شرایطشون تا کردم و دم نزدم! من بودم که با هر سازشون رقصیدم! امروز که خودم احتیاج به این درک داشتم تنهای تنها موندم! ..
اتفاق خاصی هم بعدش نیفتاد.. همونطوری که صبحش با نوشین داشتیم سر همین قضیه به شدت جر و بحث میکردیم، عصر موقع برگشتن آلوچه دهن هم میذاشتیم! همه چی خیلی زود تمام شد و گذشت و با خنده و شوخی و مسخره بازی به آخر رسید... ولی با وجود تمامی خنده ها، سنگینی ِ حسی که دلم رو گرفته هنوزم ولم نمیکنه! اینکه آدم تو لحظه هایی از زندگیش خودش رو تنها و مستاصل میبینه و حس میکنه که با نهایت تار و پود ِ وجودش داره داد میزنه ولی حتی صداش به جایی نمیرسه ، خیلی درد داره ..

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

138


سلام به همگی
چطورین شما؟
 قبل از هر چیزی سال نو رو تبریک میگم..امیدوارم که امسال، سال خیلی خوبی باشه براتون و به آرزوهای قشنگتون برسین..
میدونم که برای تبریک گفتن یکم دارم عجله میکنم! ولی خب شما بذارین به حساب عجول بودن ِ من!!
راستش نتونستم زودتر از اینها بیام! یعنی جور نشد! عید رو که به مدت طولانی رفتیم مسافرت(البته قبل از عید حرکت کردیم) و اونجا هم دسترسی آنچنانی به نت نداشتم..از طرفی شارژ adsl  هم تموم شده بود و دیگه از تنبلی شارژش نکردم که باشه وقتی برگشتم! وقتی هم برگشتم دیدم این کامپیوترم که فک میکردم درست شده و کلی ذوق میکردم و شما هم اتفاقا" در جریانش هستین؛درست نشده هیچ داغون تر هم شده! طوری که وقتی میخواستم ویندوزشو عوض کنم ویروسش اجازه ی بک آپ نمیداد بهم! خلاصه که به هر سازی که زد من رقصیدم و نصفه نیمه درستش کردیم! تازه از بابت کامپیوتر داشت خیالم راحت میشد که یادم افتاد من adsl رو شارژ نکردم! از اونجایی هم که اطلاع دارید اگه یک ماه بگذره و شارژ نشه مخابرات قطع میکنه و بدین سان بود که adsl کلا قطع شد! و من موندم و حوضم!!
بگذریم از اینها که جریانات داره و دیگه نمیخوام توضیح بدم که تو این یک هفته که منتظر بودم مخابرات نت رو وصل کنه کلی کار و درس و مخش داشتم که از هر کدوم هنوزم کلی عقبم! ولش کنین..دست رو دلم نذارین!
خلاصه که بله! (بین خودمون بمونه ولی الان که میخواستم پست رو پابلیش کنم استرس گرفتم! نمیدونم چرا ها! دقیقا مثل کسانی که بعد از یه مدت مدید و طولانی به دیارشون بر میگردن! البته قبلا هم این تجربه رو داشتم ولی خب باز هم به محض ورود به وطن این استرس رو گرفتم!)
امان از این محیط نازنین ِ مجازی که آدم شدیدا" بهش عادت میکنه! 

۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

137

بعضی شبها انگار ساخته شدن فقط به بهانه ی اینکه بهت ثابت کنن حافظه ات هنوزم کار میکنه! حتی اگه رو بعضی قسمت هاش با یه پارچه ی بزرگ نوشته باشی "خراب است" !

136

از الان استرس کلاسم تمام وجودمو گرفته! خدایا این یک و نیم تا هشت رو به خیر بگذرون! 

قانون جذب..قانون دفع!

شده تا حالا از یکی خوشت بیاد بعد ببینی طرف کلی واسه خودش تشکیلات ِ زندگی داره؟! مثلا متاهله و خیلی وقته که  قاطی مرغ و خروس ها شده؟! مسلما برات پیش اومده میدونی چی میگم! میای واسه خودت قضیه رو حل کنی که خب تموم شده دیگه..اتفاقیه که خیلی وقت پیش افتاده و زندگی خودشه و بعدشم اصلا به تو چه؟! دوست داشته ازدواج کرده! تو چکاره ای این وسط .. بعد هم از ته دلت(!) براش دعای خیر میکنی..
بعد از یه مدتی..زمان میگذره و بر حسب اتفاق تو با همسر همون آقا آشنا میشی و میبینی که کلا با چه موجودی طرفی!! کلا یه دور ذهنیت خودتو مرور میکنی و آخرش از خودت میپرسی که احیانا خر تر از این دختر تو شهر نبود که این پسره باهاش ازدواج کنه؟!! یعنی یک انسان تا این حد کور؟! تا این حد کر؟! تا این حد نظرات و حتی طرز فکرش در جهت عکس همسرش؟! موندم این دوتا چطوری حرف همو میفهمن؟!! بعد دوباره به خودت میگی که خوب بابا زندگی خودشه! اصلا دوست داشته! دلش میخواد! تو چرا اعصابتو به خاطرش خرد میکنی!؟ دوست داره با این دختر زندگیشو تشکیل بده! همینه که هست..میخوای بخواه نمیخوای هم بخواه!
بعد دوباره یه مدت میگذره..این مدتی که میگم چیزی حدود یک سال میشه! زمان میگذره و دوباره شرایطی پیش میاد که تو باید یه چند ساعتی رو با همون آقا سپری کنی..فرض کن کاری پیش اومده که باید با هم حلش کنین! یه شرایط کاری! بعد تو، توو اون چند ساعت میبینی که حسی که چند سال پیش داشتی بی مورد نبوده! کلا شناختی که در موردش داشتی کاملا حساب شده بوده! .. فک کن چند ساعت با هم حرف زدیم تو اون چند ساعت خودم بودم! بدون اینکه بخوام فکرم و باز کنم و توضیح بدم تا بفهمه چی میگم!
خیلی برای خودم پیش اومده وقتی با کسی حرف زدم ، دقیقا ذهنش رو براش توضیح دادم! یعنی من ذهن اونو براش باز کردم..منظور خودشو بهتر از خودش براش توضیح دادم! طرف مونده که آره! دقیقا میخواستم همینو بگم... حتی شده خیلی وقتها دلیل کارش رو هم براش توضیح دادم که تو اگه این کارو میکنی به خاطر اینه! یا مثلا این فکرو کردی که این حرکتو انجام دادی! بعد طرف میگفت راست میگی! نمیدنستم دلیل اینکارم چیه.. دقیقا ذهن منو خوندی ..
امروز این اتفاق برای خودم افتاد! درک کردم وقتی کسی بهم میگه - آره! دقیقا همینه - یعنی چی! از فکر بگیر تا حس تا حتی چیزهایی که ازش خوشت میاد یا بدت میاد و درگیری ذهنی و دل مشغولی و کلا همه چی!!! حتی حس همزاد پنداری با GOM player !
هر فکر ِ من از طرف اون درک میشد و هر ایده و فکر و حتی درد دل اون برای من قابل درک بود.. و این بهم آرامش میداد!
یک لحظه با خوم فکر کردم همه جای دنیا همینه ! انگار همیشه باید اینطوری باشه! هر چه قدر حس ها متفاوت تر همون قدر قدرت جاذبه بیشتر و هر چه حس و قدرت تله پاتیت بیشتر همون قدر از هم دورتر ! اینکه متضاد ها زود جذب هم میشن و مشابه ها همدیگرو دفع میکنن واقعیت داره! حتی تو روابط انسانی!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

141


رفتم حمام و روی کاشی های سرد نشستم..زانو هام رو بغل گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و با تمام وجود گریه کردم..
من اما سبک نشدم ..

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

iTunes


الان داشتم تنظیمات سافاری رو درست میکردم که با یه مشکل مواجه شدم!
از بچه ها کسی میدونه چطوری میشه iTunes   رو، روی سافاری نصب کرد؟
دانلود رو میزنم ولی نمیشه..درواقع دانلود نمیکنه! میخواستم بدونم سافاری مثل فایر فاکس این امکان iTunes رو داره؟ اگه داره چطوری میتونم رو سافاری نصبش کنم؟

راستی این قالب وبلاگم رو خیلی دوست دارم! فک کنم از بین قالبهایی که قبلا" امتحان کردم؛ تنها قالبی بوده که با اکثر browser ها جوره.. جالبه که وقتی browser قدیمیه قالب آلارم میده که جدیدش رو نصب کن!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

هی..با تواَم..


خیلی خسته ام..
قرار بود صبح زود بریم دانشگاه کارای عقب افتاده رو تموم کنیم که با مشکلی که برای من پیش اومد برنامه ها به هم خورد.. دو تا از بچه ها بیرون کلاس داشتن و قرار بود که زود تموم کنن برن دانشگاه ــ چون فقط دو ساعت وقت داشتیم تا همه چی رو تکمیل و آماده تحویل استاد بدیم ــ منم قرار بود برم یه سری پوستی و جزوه و اینچیزا رو از یکی از بچه ها بگیرم ببرم دانشگاه تا روشون کار کنیم که زد یه برنامه ی ناخواسته برام پیش اومد و اون دو تا اونجا معطل شدن..منم اینور..!.. خلاصه با یک اوضاعی رفتم ..
اونجا هم اول با یکم سنگینی ِ نگاه و بی تفاوتی مواجه شدم.. بعد همه چی به سرعت برق و باد فراموش شد..! میدونی دل آدم از چی میگیره؟ از اینکه اطرافیان همیشه یه انتظار مضاعف از آدم دارن.اینکه همیشه فک میکنن همه چی باید طبق برنامه ی از پیش تعیین شده جلو بره و هیچی نمیتونه مانع اش بشه! وقتی برنامه ای پیش میاد که اون برنامه رو از روند خودش جدا میکنه، عکس العمل بقیه نسبت به قضیه سخت و سنگین میشه! اصلا نمیتونن یا نمیخوان که خودشون رو جای اون فرد بذارن تا حداقل فک کنن ببینن اگه خودشون تو اون موقعیت بودن چه میکردن! انتظار داشتم همونطوری که من دیگران رو تو یه همچین شرایطی درک میکنم؛ حداقل همینکارو با من میکردن! همه تو شرایط ِ راحت و ساده، آماده ی درک کردن و .. هستند! ولی وقتی موضوع یکم پیچیده و اعصاب خرد کن میشه، گریز میزنن! صبح به این نتیجه رسیدم که همیشه من با اینا ساختم! من با شرایطشون تا کردم و دم نزدم! من بودم که با هر سازشون رقصیدم! امروز که خودم احتیاج به این درک داشتم تنهای تنها موندم! ..
اتفاق خاصی هم بعدش نیفتاد.. همونطوری که صبحش با نوشین داشتیم سر همین قضیه به شدت جر و بحث میکردیم، عصر موقع برگشتن آلوچه دهن هم میذاشتیم! همه چی خیلی زود تمام شد و گذشت و با خنده و شوخی و مسخره بازی به آخر رسید... ولی با وجود تمامی خنده ها، سنگینی ِ حسی که دلم رو گرفته هنوزم ولم نمیکنه! اینکه آدم تو لحظه هایی از زندگیش خودش رو تنها و مستاصل میبینه و حس میکنه که با نهایت تار و پود ِ وجودش داره داد میزنه ولی حتی صداش به جایی نمیرسه ، خیلی درد داره ..

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

138


سلام به همگی
چطورین شما؟
 قبل از هر چیزی سال نو رو تبریک میگم..امیدوارم که امسال، سال خیلی خوبی باشه براتون و به آرزوهای قشنگتون برسین..
میدونم که برای تبریک گفتن یکم دارم عجله میکنم! ولی خب شما بذارین به حساب عجول بودن ِ من!!
راستش نتونستم زودتر از اینها بیام! یعنی جور نشد! عید رو که به مدت طولانی رفتیم مسافرت(البته قبل از عید حرکت کردیم) و اونجا هم دسترسی آنچنانی به نت نداشتم..از طرفی شارژ adsl  هم تموم شده بود و دیگه از تنبلی شارژش نکردم که باشه وقتی برگشتم! وقتی هم برگشتم دیدم این کامپیوترم که فک میکردم درست شده و کلی ذوق میکردم و شما هم اتفاقا" در جریانش هستین؛درست نشده هیچ داغون تر هم شده! طوری که وقتی میخواستم ویندوزشو عوض کنم ویروسش اجازه ی بک آپ نمیداد بهم! خلاصه که به هر سازی که زد من رقصیدم و نصفه نیمه درستش کردیم! تازه از بابت کامپیوتر داشت خیالم راحت میشد که یادم افتاد من adsl رو شارژ نکردم! از اونجایی هم که اطلاع دارید اگه یک ماه بگذره و شارژ نشه مخابرات قطع میکنه و بدین سان بود که adsl کلا قطع شد! و من موندم و حوضم!!
بگذریم از اینها که جریانات داره و دیگه نمیخوام توضیح بدم که تو این یک هفته که منتظر بودم مخابرات نت رو وصل کنه کلی کار و درس و مخش داشتم که از هر کدوم هنوزم کلی عقبم! ولش کنین..دست رو دلم نذارین!
خلاصه که بله! (بین خودمون بمونه ولی الان که میخواستم پست رو پابلیش کنم استرس گرفتم! نمیدونم چرا ها! دقیقا مثل کسانی که بعد از یه مدت مدید و طولانی به دیارشون بر میگردن! البته قبلا هم این تجربه رو داشتم ولی خب باز هم به محض ورود به وطن این استرس رو گرفتم!)
امان از این محیط نازنین ِ مجازی که آدم شدیدا" بهش عادت میکنه! 

۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

137

بعضی شبها انگار ساخته شدن فقط به بهانه ی اینکه بهت ثابت کنن حافظه ات هنوزم کار میکنه! حتی اگه رو بعضی قسمت هاش با یه پارچه ی بزرگ نوشته باشی "خراب است" !

136

از الان استرس کلاسم تمام وجودمو گرفته! خدایا این یک و نیم تا هشت رو به خیر بگذرون! 

قانون جذب..قانون دفع!

شده تا حالا از یکی خوشت بیاد بعد ببینی طرف کلی واسه خودش تشکیلات ِ زندگی داره؟! مثلا متاهله و خیلی وقته که  قاطی مرغ و خروس ها شده؟! مسلما برات پیش اومده میدونی چی میگم! میای واسه خودت قضیه رو حل کنی که خب تموم شده دیگه..اتفاقیه که خیلی وقت پیش افتاده و زندگی خودشه و بعدشم اصلا به تو چه؟! دوست داشته ازدواج کرده! تو چکاره ای این وسط .. بعد هم از ته دلت(!) براش دعای خیر میکنی..
بعد از یه مدتی..زمان میگذره و بر حسب اتفاق تو با همسر همون آقا آشنا میشی و میبینی که کلا با چه موجودی طرفی!! کلا یه دور ذهنیت خودتو مرور میکنی و آخرش از خودت میپرسی که احیانا خر تر از این دختر تو شهر نبود که این پسره باهاش ازدواج کنه؟!! یعنی یک انسان تا این حد کور؟! تا این حد کر؟! تا این حد نظرات و حتی طرز فکرش در جهت عکس همسرش؟! موندم این دوتا چطوری حرف همو میفهمن؟!! بعد دوباره به خودت میگی که خوب بابا زندگی خودشه! اصلا دوست داشته! دلش میخواد! تو چرا اعصابتو به خاطرش خرد میکنی!؟ دوست داره با این دختر زندگیشو تشکیل بده! همینه که هست..میخوای بخواه نمیخوای هم بخواه!
بعد دوباره یه مدت میگذره..این مدتی که میگم چیزی حدود یک سال میشه! زمان میگذره و دوباره شرایطی پیش میاد که تو باید یه چند ساعتی رو با همون آقا سپری کنی..فرض کن کاری پیش اومده که باید با هم حلش کنین! یه شرایط کاری! بعد تو، توو اون چند ساعت میبینی که حسی که چند سال پیش داشتی بی مورد نبوده! کلا شناختی که در موردش داشتی کاملا حساب شده بوده! .. فک کن چند ساعت با هم حرف زدیم تو اون چند ساعت خودم بودم! بدون اینکه بخوام فکرم و باز کنم و توضیح بدم تا بفهمه چی میگم!
خیلی برای خودم پیش اومده وقتی با کسی حرف زدم ، دقیقا ذهنش رو براش توضیح دادم! یعنی من ذهن اونو براش باز کردم..منظور خودشو بهتر از خودش براش توضیح دادم! طرف مونده که آره! دقیقا میخواستم همینو بگم... حتی شده خیلی وقتها دلیل کارش رو هم براش توضیح دادم که تو اگه این کارو میکنی به خاطر اینه! یا مثلا این فکرو کردی که این حرکتو انجام دادی! بعد طرف میگفت راست میگی! نمیدنستم دلیل اینکارم چیه.. دقیقا ذهن منو خوندی ..
امروز این اتفاق برای خودم افتاد! درک کردم وقتی کسی بهم میگه - آره! دقیقا همینه - یعنی چی! از فکر بگیر تا حس تا حتی چیزهایی که ازش خوشت میاد یا بدت میاد و درگیری ذهنی و دل مشغولی و کلا همه چی!!! حتی حس همزاد پنداری با GOM player !
هر فکر ِ من از طرف اون درک میشد و هر ایده و فکر و حتی درد دل اون برای من قابل درک بود.. و این بهم آرامش میداد!
یک لحظه با خوم فکر کردم همه جای دنیا همینه ! انگار همیشه باید اینطوری باشه! هر چه قدر حس ها متفاوت تر همون قدر قدرت جاذبه بیشتر و هر چه حس و قدرت تله پاتیت بیشتر همون قدر از هم دورتر ! اینکه متضاد ها زود جذب هم میشن و مشابه ها همدیگرو دفع میکنن واقعیت داره! حتی تو روابط انسانی!